با مادرم رفتیم خرید عید بماند (ک هیچی نخریدم فقط اجیل و این چیزا برای مهمون )
یه خانم و اقا بودن اقاهه هی با لحن مهربون اصرار میکرد به خانمه ک براش از این جعبه ک پره لواشک ترشه شبیه گل بخره
خانمه گفت نمیخام
اینقدر دلم خاست یکی بود برای منم از اون لواشکا میخرید خودم پول نداشتم بخرم
بحث لواشک نیست بحث پشت و پناه داشتن بود
چقدر دلم خاست منم شوهر میداشتم باهاش میرفتم بازار خرید الان هفت سین خونه خودم به بهترین شکل میچیدم
بچه ها سرزنش نکنید حسرت خوردم یه لحظه