ما همیشه خانوادگی خونه پدرشوهرم میریم. دیروز چون من خونه تکونی داشتم و روزه هم بودم حوصله نداشتم ، دخترم که ۹ سالش با باباش تنها رفت
امروز غروب دبدم میگه ،مامان بابایی ( پدربزرگش. ) ازم قول گرفته یه چیزی بهت نگم..دیدم خودش میگه ولی من باید بگم تو مامانمی.. ( دخترم توپولی و سفید و با نمک )
وقتی من داشتم تو حیاط با بچه ها بازی میکردم.. بابایی منو صدا کرد من رفتم بالا.. لباسم و زد بالا جی جی یامو خورد ، من دردم اومد ، بهش گفتم نکن ولی منو برد تو اتاق باز خورد.. منم بعدش بدم اومد رفتم دستشویی جی جی یامو شستم...
از ظهر که شنیدم فقط دارم میگم خدا لعنتش کنه.. یه چشمم اشک یه چشمم خون...
نمیدونم باید چیکار کنم
به شوهرم هنوز نگفتم
پدر شوهرم خیر سرش آدم تحصیل کرده و سرشناسی...
چیکار کنم...