داشتم ظرفارو میشستم شوهرم اومد اشپزخونه .. گفت فردا بریم خونه بابام اینا .. گفتم من نمیام اونا منو دوس ندارن .. مامانت میدونه من بچه کوچیک دارم بازم توقع کرده (به گوشم رسوندن که چرا کمک ما خونه تکونی نیومده) .. اون یکی جاریم رفته کمک .. خوب بچه هاش بزرگن .. نه منی که بچه شش ماهه دارم
منم گفتم نمیام ..
شوهرم گفت اونا همچین حرفی نزدن تو همش توهم میزنی
شوهرم ازپشت بی هوا دستشو جلو اورد زد توصورتم ..
خیلی محکم نبود خیلی یواشم نبود
خورد به استخون گونه م .. اندازه یه قاشق غذاخوری گونم سرخ شده و همچنان میسوزه (بعد از چهارساعت)..
منم گفتم حالا که اینجور شد خودتو بکشی هم نمیام ..
هی التماس التماس که ببخشمو و میخاسته به شوخی بزنه ..
منم هرچی ازدهنم دراومد بارش کردم خیلی دلم شکسته ..
شوهرم به هرلحاظ مرد خوبیه
پول برام میریزه
هرچی میخام درحد توانش میخره
مواظبمه
ولی امشب اشکمو دراورد
خیلی منت کشی کرد ولی چه فایده
همش به من میگه خیالاتی
خیلی توقعم شد