سلام بچه ها من ی دختر ۱۸ ساله ام قم زندگی کردم شوهرم پسر عممه کرج بزرگ شده ی برادر داره و خواهر نداره با هم ازدواج کردیم الان کرج ام از همون اوایل نامزدی شوهرم گیر داد که تو چرا با مادر من مثل مادر و دختر نیستی چرا باهاش بیرون اینا نمیری و...
من کلا آدم درون گرایی هستم و به هیچکس زنگ نمیزنم فقط هرروز مامانم بهم زنگ میزنه چون از هم دوریم باهام حرف میزنه
از همون نامزدی شوهرم و مادر شوهرم حسادت میکردن که چرا من با مامانم انقد خوبم ولی با مادرشوهرم نه
من احترام کل خانواده شوهرمو نگه داشتم ولی هیچوقت خیلی صمیمی نشدم که مثلا همه چیزمو بهشون بگم
چندییییین بار با شوهرم سر این دعوامون شد
تا اینکه ی روز دیدم رو بالا پشت بوم مادرشوهرم نشسته پیش شوهرم داره گریه میکنه میگه زن تو با من مهربون نیست از اونروز بچه ها جیگر من خونه روزگارم سیاهه پدرمو درآورده
ی بار میگه چرا با مامان من روبوسی نکردی چرا وقتی من سرکارم نمیری پیش مامانم چرا مامانت میاد خونمون همه جا کار میکنه ولی مامان من کار نمیکنه
تا اینکه همین دیشب داشتیم میرفتیم برا مادرشوهرم عیدی ببریم گیر داد که باید برای مامانم پول رو تزئین کنی منم تزئین کردم تو راه گه نگاهش کرد گفت نه این خیلی قشنگ نشده گفتم ول کن خوبه دیگه گفت نه باید بهترش میکردی برمیگردیم خونه درستش کن بعد ببریم من مقاومت کردم دعوا رو شروع کرد وسط خیابون هرچی از دهنش دراومد گفت😭😭😭
بچه ها من چیکار کنم شما بگین