داستان عاشقیمو گفتم تو تاپیک های قبلی...
(این اقا پسر عمه من هستش
و دقیقا بعد از ۳ روز از ازدواجشون خانمش جن زده شده . یعنی جن میرفت تو بدنش جفتشون رو اذیت میکنه)
چند وقت پیش رفتیم شهرشون و من خونه برادر اون اقا بودم چون با دختر عمه ام رابطه ام خیلی خوبه بیشتر پیش اون بودم (دختر عمه ام عروسشون هستش دختر یکی از عمه های دیگه ام )
شبش ساعتا ۳ بود خیلی دلم میخواست اون اقا رو یبار دیگه ببینم و باهاش حرف بزنم (هیچ حرفی هم نداشتم همش از دلتنگی بود) بعد اینو به هیچ کسی نگفتم حتی دختر عمه ام که باهاش راحتم
چند روز گذشت و ما برگشتیم خونمون
پسره پیام داد که شبی که خونه داداشم بودی حال خانمم بد شد و و گفته نصف شب میخواستی منو ببینی اینجا شوک شدم گفتم من با کسی راجب همچین چیزی حرف نزدم
گفت جنه گفته
(دقیقا چند وقت قبل از رفتمون شهرشون من با خودم فکر میکردم که اگه دختره حامله نشه اینا ازدواجشون بهم میخوره یا نه و اگه بهم بخوره میاد دوباره سمت من یا نه . تو ذهنم سوال بود واسم)
بین پیاماش گفت که این جنه چند وقته میگه فلانی ( اسم من ) منو فرستاده نزارم خانمت حامله بشه و میخواد جدا بشین و برس سمتش و منو با جادو و ... اورده و میخواد ببینه هنوز دوسش داری و...
اون اقا اینا رو بهم گفت من از خودم ترسیدم
من فقط به اینا فکر میکردم یعنی واسم سوال بیجواب بود با هیچ احدی راجب اینا حرف نزده بودم
یک ماه گذشت تو اون یک ماه من همش با خودم میگفتم خانمه حامله میشه اینا صاحب بچه میشن و از طرفی هم سعی کردم دیگه بهشون اصلا فکر نکنم و جواب داد واقعا طرف حامله شد
نمیدونم اون جنه ربطی به من داره
نمیدونم اون جن دنبال بهونه بود
اولش نمیخواستم اینا رو بهم ربط بدم ولی هرچی فکر میکردم گره تو ذهنم بزرگتر میشد
و الان دو روزه باز اون زن و شوهر زیاد تو ذهن من رژه میرن
بخدا حتی یک کلمش هم دروغ یا ساختگی نیست