فامیلامون خیلی بیش از حد فوضولن
داییمینا با ننه بزرگم همش خونه ماعن از ساعت ۳ ظهر میان ناهارو شام تا ساعت ۲ شب😐
مامانمم آسی شده از دستشون ولی باز میان
خیلیم فوضولن هر چی تو خونمون اتفاق میفته ننه بزرگم میره میزاره کفه دسته فامیلای خودش و کل ملت
یه بار پسر داییم که یه بچه پرروعه و مخ همرو به چیز داده با حرکتاشو جیغ زدناش سرش داد زدم گفتم بشین دیگه سرم درد گرفت انقد جیغ کشیدی
صد بارم زده وسایلمونو شکسته وسایلای گرون یه میوه خوری مامانم داشت ۳ و نیم قیمتش بود بیشتر از این حرصم در میاد مامان باباش میگن فدای سر بچم😐
بعد ننه بزرگم داشت خودشو جرواجر میکرد میگفت چرا به این اینجوری میگی ایشالا خوشبخت نشی😐
گفتم برو پی کارت بابااااا نیارش خونه ما همینه که هست
بعد رفته بود کلِ خاندانشونو پر کرده بود که آره این دختر (یعنی من)یه ذره بچه رو کتک میزنه فشش میده
بعد از سری بعدش که واسه یه مراسمی رفته بودیم فامیلاش بودن یه قیافه ایی میگرفتن واسه من😐😐😐بعدش یه بارم یکی از دخترای فامیلاش به داداشش گفت بشین سرجات شلوغ نکن میزنتتااااا با بچه ها خوب نیس (منو میگفت)منم هنگیده بودم😐😐
معلوم نیس رفته چی زر زده خدا میدونه
انقد فوضولهههه حال آدمو بهم میزنه دایی کوچیکمم از اون موقعه با من یه جوری رفتار میکنه😐😐
من که به هیچ جام نیس ولی فازشو نمیفهمم
یه بارم بچه بودم ننه بزرگم اومده بود النگومو که ۸ گرمه برده بود فروخته بود واسه بناییه خونشون بدون اینکه من بدونم
کلا از کوچیک به بزرگ فوضولن همشونو بخوام بگم خیلی میشه
فامیلای پدری ام که بمااااند😒😒
منم ازشون متنفرم یه روز در میون یا اونا اینجان یا مامانم میگه ما پاشیم بریم منم دوس ندارم برم هر روز تو خونمون دعواس سر این قضیه الانم باز میخوان برن من نمیخوام برم چیکار کنمممممم؟؟؟؟