اومدم شهرستان حال روحیم عوض بشه از اون آپارتمان یه مدت دور بشم اصلا خوشم از سر و صدا و شلوغی نمیاد
زنداییمم که کلا اصلا مراعات نمیکنه با اینکه میدونه شرایط روحیم خوب نیست بچش رو میاره اینجا میذاره و میره خوش گذرونی بچشم اصلا یک درصد تربیت رو نداره همش یا در حال فحش دادنه یا بی احترامی و جیغ جیغ کردن
الان زنگ زدخونه داداشم دعوت بودیم داریم با اونا و خانواده بابام میآییم اونجا گفتم اماده باشین 🤦🏻♀️🤦🏻♀️
به جز دختر خودش برادرزاده هاشم میخواد بیاره
در صورتی که پدربزرگ من عزاداره پسر جونشو از دست داده آخه یعنی چی چرا درک ندارن
دیروز ۴ تا از انگشتام سوخته تاول زده،توی دوران پی ام اسم،به خاطر این روزا ک اتفاقای خوبی نمیوفته ناراحتم به مادربزرگم گفتم من واقعیتش حوصله ندارم میرم توی اتاق درو میبندم میخوابم دخترش اومد در اتاقو باز کرد جیغ کشید و اومد سراغم شوتش میکنم بیرون
مادربزرگم گفت پذیرایی کن تو گفتم با این دست؟
کسی که خودش و ی ایل رو ساعت ۸ و نیم دعوت میکنه خودشم پذیرایی کنه اگر شعور داشته باشه میبینه پسرتو تازه از دست دادی هی آدم نمیاره خونت بگه و بخنده
گفت زشته و .....
*واقعا بچه دوست دارم ولی بچه ای که مادرش درست تربیتش کرده باشه نه لوس و بی ادب که هر چی میگه باید بگی چشم
خیلیم مهربونم ولی وقتی حالم خوب نباشه حوصله هیچی ندارم مخصوصا الان ک میدونن و درک نمیکنن وقتی میان بلند بلند حرف میزنن و مسخره بازی درکشون نمیکنم اصلا
حق با منه یا مادربزرگم؟