خانواده شوهرم ادمای زبون بازی هستن و بلدن چطوری با زبون مار رو از سوراخ بکشک بیرون من تو نانزدی و عروسی سر مسائلی و زخم زبونای خواهر شوهر و مادرشوهر ناراحت بودم فاصله گرفتمِ و اتفاقا تاثیر مثبت داشت و حالا با بیان بهتری باهام حرف میزنن و در رفتارشون محافظه کار شدن که نکنه ناراحت بشم از اول عروسیمون اصرار داشتن نزدیکشون زندگی کنم شوهرم پاره وقت کار میکنه امروز مادرشوهرم زنگ زده که هر وقت اومدی شهر خودمون بیا خونه خودم شبم پیش خودم بخواب هر وقتم دلت خواست به خونه خودت یا مامانت سر بزن انقدرم با سیاست حدف میزته هر کی ندونه میگه فرشته سک ولی وقتی اوما اکن روشونو یکبار نه اکنم چندبار بهت نشون میدن تو نیفهمی اون چیزی که واقعا نشون میدن نیستنو من میدونم که اگه زیربار برم تا عمر دادم باید تک همه کارم دختالت کنن اوایلم تلاش کردن بیاد با ما زندگی کنه البته غیرمستقیم من رو ندادم و حالا میگن من برم اونجا البته از اولم میگفتن هربارم یه کاری متراشه مثل سبزی و نون و چرت و پرت و له شوهرم میگه زنت بیاد ایکنارا رو بکنه ولی من نمیرم این درحالیه که دخترای خودش اینکارا رو نمیکنن