سلام بچه ها.. چند وقت پیش یه مسئله ای برای خانواده شوهرم پیش اومد و کار مادر شوهرم به آی سی یو کشید... الان من فهمیدم که گویا مسئله ای خییییلی جدی بوده و همه فامیل خبرن بجز من... در واقع همسرم از من پنهان کرده... خیلی بهم برخورده.. و منی که همه چیز و بهش میگم چرا این ازم قایم کرده.. و چیزی رو که همه میدونن و چرا بهم نمیگه؟؟ یه جورایی انگار منو از خودش نمیدونه من همیشه سعی کردم باهاش صادقانه رفتار کنم خیلی ناراحتم خییییلی.... و البته من هنوز مطمعن نیستم ولی از یه منبع موثق شنیدم که بعله بوده یه چیزی و انگار پدرشوهرم آره....... ولی خب تا از زبون خودش نشنوم باورم نمیشه. از طرفی هم نمیتونم بهش مستقیم بگم چون که بعد میگه از کجا فهمیدی؟ ومنم مجبورم بگم خب... و بعد برای اون شخصی که بهم گفته خیلی بد میشه. احساس ساده لوح بودن بهم دست داده.. چون اونموقع ها که نه نه اش تو آی سی یو بود من خیلی هوای شوهرمو داشتم ولی اون حتی بهم اعتماد نداشت بگه که چی شده
حس میکنم الان همه اونایی که این قضیه ارو میدونن به ریش من میخندن که آره شوهرش تحویلش نمیگیره و اونو از خودش نمیدونه... شما جای من؟؟؟ چیکار میکردین؟؟؟