2777
2789
عنوان

برنامه خوردنیام در ماه رمضان

313 بازدید | 32 پست

تو خانواده فقط خودم اهل روزم..ذوقی برام نمی‌مونه که بشینم درست کنم(دلم میخاس مثل خونواده پدری دورهم افطار میکردیم از خوشمزجات باهم میخوردیم) ولی امسال تصمیم گرفتم برا خودمم شده درست کنم ..چیزایی که به ذهنم رسیده

ماقوت..زولبیا بامیه..فرنی..شله زرد ..حلوا..دیگچه..نون محلی هم حتما درست میکنم تا یک هفته ای داشته باشم سحری بخورم(عادت ندارم سحری غذا بخورم)

شما خوراکی غذا های راحت یا محلی دارید مخصوصا برا این ماه.. بنویسین 


فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

ینی مامان و بابات روزه نمی‌گیرن؟

من خجالت میکشم تو دانشگاه بگم روزم ،نماز بخونم مسخرم میکنن این که دیگه...

دختر ها لاک قرمز دوست دارند و پسر ها فرق آن را با زرشکی و گلبهی و اناری و عنابی نمی‌فهمند ، چه اشکالی دارد؟ آنها فقط باید بلد باشند دست هایی را که از ذوق یک دیدار آذین بسته شده به گرمی بفشارند و بگویند:دوستت دارم، آن وقت چه فرقی میکند تو طیف رنگ های  خانواده‌ی.   رنگِ.   تنِ.   کفشدوزک را بدانی؟همین که یاد گرفته باشی قرمز یعنی «عشق»کافیست.

آش و سوپ درست نمیکنی واسه افطار؟

شام میخوری یا فقط افطار؟ 

مسقطی 

حلیم 

اینارم اضافه کن 

با اسلحه آمریکایی کشته میشویم، با جنگ های آمریکایی آواره میشویم، با تحریم های آمریکا فقیر میشویم، و آمریکا نگران حقوق بشر ماست نگران آینده بچه های ماست و نگران آزادی های ماست خرهای مزرعه هم باور دارند آمریکا خیرخواه ماست. برای بار دوم عرض میکنم : اگه از پرپر شدن هموطن بی گناهت خوشحالی یا به لقمه ت شک کن با به نطفه ات🤢        میرن شمال آشغال میریزن میرن هرمز خاک میدزدن به سگای ولگرد غذا میدن میخوان سگارو جمع کنن فحش میدن تو پارک بچه ها سگ میچرخونن تو ساحل که بچه نشسته هر عمل شنیعی انجام میدن هرکی بهشون نقد کنه پاچه میگیرن سر قبر فردوسی به هزاران هموطن توهین میکنن بناهای تاریخی رو تخریب میکنن میله های حفاظ بنای حافظیه رو هنگام خروج میشکنن و شعارشونم گفتار نیک پندار نیک کردار نیک ، کوروش بزنه به کمرتون خدایگان تناقض.    گفتند دنیا، دنیای مذاکره است نه موشک.... ما زبان دنیا را بلدیم اما سردار ما را با موشک زدند ... 

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

ما رشته خشکار داریم خیلییی خوشمزس

حیف امسال رژیمم نمیتونم بخورم گریههههه

هم ایرانم، هم ویرانم، هم درس دارم، هم نمی‌خوانم. https://abzarek.ir/service-p/msg/2088007 ، این قمار عاقبتش جان مرا می‌بازد 

ینی مامان و بابات روزه نمی‌گیرن؟من خجالت میکشم تو دانشگاه بگم روزم ،نماز بخونم مسخرم میکنن این که دی ...

عزیزم اونا باید خجالت بکشن که از دستور خدا سرپیچی میکنن هرچتد که درکت میکنم چی میگی

با اسلحه آمریکایی کشته میشویم، با جنگ های آمریکایی آواره میشویم، با تحریم های آمریکا فقیر میشویم، و آمریکا نگران حقوق بشر ماست نگران آینده بچه های ماست و نگران آزادی های ماست خرهای مزرعه هم باور دارند آمریکا خیرخواه ماست. برای بار دوم عرض میکنم : اگه از پرپر شدن هموطن بی گناهت خوشحالی یا به لقمه ت شک کن با به نطفه ات🤢        میرن شمال آشغال میریزن میرن هرمز خاک میدزدن به سگای ولگرد غذا میدن میخوان سگارو جمع کنن فحش میدن تو پارک بچه ها سگ میچرخونن تو ساحل که بچه نشسته هر عمل شنیعی انجام میدن هرکی بهشون نقد کنه پاچه میگیرن سر قبر فردوسی به هزاران هموطن توهین میکنن بناهای تاریخی رو تخریب میکنن میله های حفاظ بنای حافظیه رو هنگام خروج میشکنن و شعارشونم گفتار نیک پندار نیک کردار نیک ، کوروش بزنه به کمرتون خدایگان تناقض.    گفتند دنیا، دنیای مذاکره است نه موشک.... ما زبان دنیا را بلدیم اما سردار ما را با موشک زدند ... 

برنامه افطار شوهر من 

آش سوپ فرنی 

مجدد یه مدل آش دیگه مدل سوپ دیگه فرنی 

و تا ۳۰روز برنامه همین 

منم حبوبات و سبزی آش تو فریز پر کردم 


همه عمر برندارم سر از این خمار مستی    که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

منم مثل شما تنهایی روزه میگیرم همسرم روزه نمیگیره برام ذوقی نمی‌مونه 😔😔یادش بخیر خونه پدری همه روزه می‌گرفتیم و چه سفره رنگینی مینداختیم سحری هم که حال و هوای خاص خودش رو داشت ای کاش زمان برمیگشت عقب الان تنهایی نه افطار میکنم نه سحری می‌خورم فقط شام 😭😭

تو دهمین بهار  زندگی مشترکم خداوند مهربان بازم لطف بیکرانش رو شامل حالم کردو فرشته قشنگی  به وجودم اضافه شد و همون لحظه فهمیدم چقدر بهت دل بستم و تو شدی تمام هستی من 💕حسی تو دلم بود که تورو دخترم صدا کنم و باهات دردو دل مادر ودختری کنم 💕تو همان معجزه قشنگ خدایی که با اومدنت دنیا برام قشنگتر شده  😍😍خدایا خودت حافظ همه فرشته های نازنین زمینی باش و دست محبتت رو از سر دختر کوچولوی منم برندار الهی آمین 😍😍معبود مهربانم این حس شیرین مادری رو تو وجود تمام بانوان سرزمین قرار بده و برای همه شون یه فرشته ی زیبا و سالم و صالح عطا بفرما 💞💞💞

من مغازه دار 1500ازم پول میخواد رفتم گفتم حداقل زرا ماه رمضان بهم نوراکی ردین من تا عید هرجوری شده پولتونو جور میکنم قبول نکرد وگفت اگه پولمو ندی میام درخونت ابروتو میبرم 😔😭😭😭😭😭😭

کاربری دست دوتا دوست بدبخت خیلی از هم دوریم ولی قلبمون پیش همه🥲

عزیزم اونا باید خجالت بکشن که از دستور خدا سرپیچی میکنن هرچتد که درکت میکنم چی میگی

میدونم ولی واقعا برعکس شده من جا اونا خجالت میکشم😞🥲

امیدوارم سرشون به سنگ بخوره

دختر ها لاک قرمز دوست دارند و پسر ها فرق آن را با زرشکی و گلبهی و اناری و عنابی نمی‌فهمند ، چه اشکالی دارد؟ آنها فقط باید بلد باشند دست هایی را که از ذوق یک دیدار آذین بسته شده به گرمی بفشارند و بگویند:دوستت دارم، آن وقت چه فرقی میکند تو طیف رنگ های  خانواده‌ی.   رنگِ.   تنِ.   کفشدوزک را بدانی؟همین که یاد گرفته باشی قرمز یعنی «عشق»کافیست.

ینی مامان و بابات روزه نمی‌گیرن؟من خجالت میکشم تو دانشگاه بگم روزم ،نماز بخونم مسخرم میکنن این که دی ...

نه شوهرم اینا رو میگم...بعد شما برا خدا میگیری ،،زمان ما ده سال پیش همه میکرفتن

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

آش و سوپ درست نمیکنی واسه افطار؟شام میخوری یا فقط افطار؟ مسقطی حلیم اینارم اضافه کن

هفته ای یکبار دیگه..بیشتر چایی پنیر میخورم دیگه میام نمی‌کشه غذایی ک ناهار درست کردم بخورم شام میخورم دیگه

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

عزیزم التماس دعا دارم ازت شیر برنج هم مقویه

اره اینم خوبه مرسی

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792