نتونستم تو تاپیکت حرفامو بزنم اینجا خلوت تره...
پدرم همینی بود که میگی
معتاد،دست بزن،فحاش...
واقعا خدا میدونه چه بلاهایی سرمون آورد
راننده بود هر چی در میآورد خرج شکم و مشروب و مواد...
مادرم هم یه زن عامی بدبخت که نتونست زندگیشو جمع و جور کنه
یادم نمیره دقیقا سالی مکه پشت کنکور بودم همین حرفا رو میگفت...برید بدید و برام پول بیارید...اینا رو جایی نگفتم...
هنوز صداهاش بعد یه عمر تو گوشمه
مدام ناله نفرین
فحاشی....
با چه روحیه ای درس خوندم
حتی صدای نفسامم تو اون خونه میشمردم...گاهی از ترس...
همه مون درس خوندیم و کم و بیش از اون خونه اومدیم بیرون
الان پیره و روی تخته
حتی دلم نمیخاد ببینمش
بخشیدمش چون اون خودشم قربانی بود و درست تربیت نشده بود
کاش هیچوقت به دنیا نمی اومدم...
هیچوقت محبتی ندیدیم
یه خواستگار تو محیط کارم داشتم چیز زیادی از زندگی نمیخواستم
ظاهر زندگیمون عالی بود
خودمم تحصیلکرده و کارمند رسمی
نمیدونم چرا جداب مثبت دادم
از چاله افتادم تو چاه
اینهمه درس خوندم که موفق بشم ولی با یه ازدواج اشتباه یه عمره دارم میسوزم
چند ساله فهمیدم همسرم یه عمر با دوست دختر قبلیش رابطه عاطفی داشته
من نه محبت پدر دیدم نه محبت همسر...
یه عمر فداکاری کردم
آخرش فهمیدم همسرم منوو فقط برای ظاهر زندگی میخاست
من چیزی کم نداشتم
اما همسرم یه عمر پی کسی بود که خودش به خاطر سابقه بدش نخواسته بود باهاش ازدواج کنه
هر دو متاهل و بچه دار اما یار غار هم بودن...اواخر هم همسرم میفهمه که زنیکه با مردای دیگه هم هست...
تو شهر کوچیکمون به خاطر شرایطم و بچه هام ظاهر زندگیمو حفظ کردم اما نمیدونم چیکار کنم
صبرم به سر رسیده
تنها راه چاره جداییه
حق طلاق و حضانت دارم
میتونم مستقل شم ولی بچه هام نمیتونن کنار بیان...
او زهر روزهای من است...
بهت پیشنهاد میکنم یه پنبه بذاری تو گوشات
حرفای پدرتون نشنوی
کاراشو نبینی
فقط سفت و سخت تلاش کنی از اون خونه بیای بیرون
تا زمانی که مستقل نشدی ازدواج نکنی
من اشتباه کردم و با چشم بسته ازدواج کردم
با کسی ازدواج کن که دوست و همراهت باشه نه بازدارنده و اذیت کن
به خدا اگه جای تو بودم و شهر بزرگ زندگی میکردم
هر چه سریعتر کار پیدا میکردم
درس میخواندم
حتی شده یه اتاق اجاره میکردم و مستقل میشدم با مادرم
زندگی زیباست اگه از شر این آدما راحت باشیم
من منتظر آینده م...
از خدا یه راهی میخام...
پدرت مثل پدر من پیر میشه
و یادش میاد مهربون بشه ولی دیگه کار از کار گذشته...
دووم بیار
بهونه دستش نده
سعی کن روز شماری کنی برای پیشرفت و آزادیت
فقط تا میتونی از وابستگی و رابطه و ازدواج یه مدت دوری کن تا به ثبات برسی...و تصمیم درست بگیری