امروز مامانم با دختر دایام میگفتن. منو خواهر یه خواستگارم نداریم(اخه کسی مارو نبینه تو اجتماع نیستیم) اونام خندیدن ابجیم و من خیلی ناراحت شدیم حتی گریه کردم
دختر خالم تازه امروز پایتختیش بود مامانش اصلا مهم نبود دخترش رفته میگفت اخیش دیگه نیاد
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.