سی و سه سالم و مامان سه تا فرشته ام ...من آدم بشدت بلندپرواز ، استرسی کمالگرا ، جوشی و نق نقوی بودم ..از بچگی باید از همه بهتر بودم باید همه چیم از همه بهتر میبود...برام اصلا شرایط خانواده و اینا اهمیت نداشت ...البته شرایط مالی مون بی تاثیر نبود اما زندگی یک جوری بهم ثابت کرد که تو اوج ناز و نعمت بابا ورشکست شد ،. و اوج سخت گیری ها مالی برای گزینه ازدواج خدای مهربون بهترین مرد دنیا رو آورد تو زندگیم که بچه روستا بود از یک. خانواده ای باابرو اما سختی کشیده ...زندگی یکجوری من تغییر داد تابهم ثابت کرد همیشه خوشبختی مادیات و اون معیارهای پوشالی نیست که برامون ساختن...
الان منی که بچه شهر بزرگ و اینا بودم توی روستا با یک آقا معلم عالی دارم با سه تا فرشته هامون زندگی میکنیم ...واصلا هم دنیا اونقدرام که فکر میکردم نباید سخت گرفت ..شاید باورتون نشه حتی چندماه متوجه یک توده مغزی داخل مغزم شدیم که الان از بابت خوش خیمم بودنش خوشحالم و حس خوشبختی دارم ...چقدر زندگی آدم تغییر میده ...الان برام سلامتی و عاقبت بخیری خودم بچه هام و مردمم مهم ،دل خوش و سلامتی و وجدان آسوده معنی واقعی خوشبختی هست ...