جاری بزرگم یه مهمونی مفصل داد بنده خدا ، اما دوروز بعدش جاری کوچیکم زنگ زده بهش و گفته من از خونه شما رفتم حالم بد شده مامانم رفتهپیش دعانویس گفتن برات دعا گرفتن چیز بخوردت کردن و نفرین کرده برا جاری بزرگه جاری بزرگمن نفهمیده و گفته راست میگی ...بعد که قطع کرده متوجه شده با خودش بوده ! دیگه کلی ناراحت شد و گریه کرد و گفت قطع رابطه میکنم امروز خواهرشوهرم بهش گفتهولش کن یه چیزی گفته با هم اشتی کنید .... بنظرم که واقعا دیگه نمیشه با همچین کسی که به همه مشکوکه و خودشم اهل این حرفاسرفت و امد کرد.