از بچگی تا الان یکی از فامیلامون رو دوست داشتم و اونم به من بی حس نبود و همه فامیل هنوزم میدونن که من و اون واقعا به هم میایم و هم رو دوست داریم یا شایدم بهتره بگم دوست داشتیم
مادرش رو پارسال از دست داد و رفت پیش یکی از فامیلامون برای دانشگاه و همون موقع شروع ماجرا بود..
الان با دختر اون فامیلمون که از منم کوچیکتره خیلی صمیمیه یعنی میرن توی اتاق تنهایی دختره بهش نقاشی یاد میده و اونم به دختره کلی چیز میز یاد میده یا باهم شوخی میکنن و سر به سر هم میزارن دقیقا جوری که با من رفتار میکرد...
اما با من؟ شده مثل یه غریبه! شاید بخاطر اینکه فامیل در گوشش میخونن که ما به هم میایم خوشش نیومده و زده شده..نمیدونم چشه و این دیوونم میکنه
از اونجایی که اون با من سرد شده منم کم کم ازش دور شدم..از لحاظ روحی منظورمه...
دیگه با هم مثل دوتا غریبه رفتار میکنیم..البته این چندوقت اخیر یکم امیدوارم کرد اما یه شبه تمام امیدم رو خرد و خاکشیر کرد...
وقتی میدیدم با اون دختره صمیمی تر از منه فهمیدم که حتی اگه روزی برسه و باهم ازدواج کنیم هم من قراره بخاطر اون دختر حرص بخورم...دست خودم نیست...اون دختر هم جلوی خانوادش میگه من و اون پسر به هم میایم ولی پشت سر یه طور دیگه رفتار میکنه و حتی یه بار با من دعوا کرد که تو حق نداری بهش نزدیک بشی یا باهاش شوخی کنی...
اون دخترای با استعداد رو دوست داره و اون دختر با استعداده و توی هر زمینه یه چیزی بلده چیزی که من نیستم...پس میخوام قبل از اینکه احساساتم بهم بیشتر از این آسیب بزنن حسم رو نابود کنم و نمیدونم چطور..عشقی که یه زمانی دیگران پاک و معصومانه صداش میزدن الان داره کم کم سمی میشه و من اینو نمیخوام