شوهرم نزاشت برم خونه مادرم منم بدون اجازش رفتم و گفتم تا ادم نشی بر نمیگردم ،اومد بچه یکسالم رو برد منم مجبور شدم دوباره برگردم خونه
وقتی اومدم یه عالمه فوش داد منم فقط گفتم میسپرمت ب خدا...
نصف شب مادرش زنگ زد گریه میکرد که حالش بد شده بخاطر دعوای ما اونم اومد زد تو سرم و فوش داد و رفت پیش مادرش
حالم خیلی بده داغونم
نمیدونم چطور کنار بیام
بی ارزش شدم
خار و ذلیل شدم
بی پول،بی کس،بی ارزش ،اعصابم داغون،الانم کلا تو خونه حبسم ،گفته اگ صدای زنگ گوشیت اومد گوشی رو هم ازت میگیرم...