هر چقدر که دارم تغییراتی رو در خودم ایجاد می کنم تا دیگه غم گذشته رو نخورم، بازم یه درد عمیق هست که در کنار بقیه غم هام منو له می کنه
خانواده خوبی نداشتم و ندارم... در ظاهر اسم یه پدر و مادر توی شناسنامم هست ولی هیچ حسی بهشون ندارم
دردم بخاطر اینه که چقدر بقیه دخترا آزاد هستن... چقدر این آزادی رو دارن که با خیلیا آشنا شن و در نهایت یه گزینه خوب رو برای خودشون بذارم کنار... ولی من چقدر زندگی گندی داشتم و دارم
پدرم که همیشه ما رو توی مجردی توی خونه نگه میداشت... نه دوستی نه فامیلی... فقط دانشگاه اونم با کلی داستان و چشمای گریون... نتیجش چی شد... منی که تن دادم به یه ازدواج اجباری و فرار از اون خونه لعنتی و الآنم که نمی تونم جدا بشم و هزار تا غم دیگه
حالا هی بیام فاز مثبت بگیرم... امشب باز دلم غم داره... چقدر دنیای من با بقیه متفاوته... پدرم قشنگ تر زد به آینده و اقبال من... ازش متنفرم... پس کی کارما میده