عزیزم الهی خیلی برا منم دعا میکرد دلسوزم بود از مادر بیشتر خیلی باهاش حرف میزنم اصلا انگار نه انگار
چند ماه پیش که دلم خیلی شکسته بود بهم گفت من باهاتم کنارتم تو خواب یه بارم دیدم منو برده تو به خونه ای برام غذا درست کرد کاملا سرحال بهش گفتم زنگ بزن بگو به خانوادم نگران میشن گفت نه میری هیچی نمیگن من زنگ زدم گفتم بیا حرف بزن گفت من که مردم نمیتونم حرف بزنم تو خواب اشکم میومد باورت میشه