ما هرروز بعد اذان همه جمع میشیم و میریم نمازخونه ،و اونجا نماز میخونیم هرروز سرقراری که باهاش ندارم حاضر میشم.چون اونم میاد برا نماز.امروز وقتی اونم مثه ما دیررسید و نماز ظهرو فرادا خوند، صداشو شنیدم که چجوری داشت ذکر میگفت حالم خوب شد.خدایا چرا دنیای ما دخترا انقد کوچیکه؟چرا بین اینهمه ادم من باید اینجوری دلهره داشته باشم؟چرا دیدنش اینجوری هم حالمو خوب میکنه و هم بد!خدایا توروخدا تکلیفم رو روشن کن،حتی اگه قراره خدایی نکرده نشه زودتر بدونم.