بچها من ۶ ساله ازدواج کردم و سنتی هم نبود ازدواجمون یعنی همدیگه رو دوست داشتیم بعد اومدن خواستگاری و اینا
بخاطر خانوادش خییییلی چالش داشتیم خیلی جنگ و اعصاب خوردی داشتیم یه مدت قهر بودم یه مدت سرد بودیم الان اکی هستیم خداروشکر
ما اختلاف فرهنگی و مالی داریم
یعنی اوضاع مالی همسرم خیلی بهتر از ما بود و هست و خب از نظر فرهنگی ما بالاتر از اونا هستیم
من تمام چالش ها و تفاوتها و اختلافات رو بخاطر همسرم تحمل کردم و سعی کردم روالش کنم
ولی مشکل اصلی من اینه که همسرم مدام فکر میکنه من دوستش ندارم و دوست دارم بمیره تا مال و اموالش بهم برسه( اوایل ازدواج اینجوری نبود خدا لعنتشون کنه از بس تو گوشش خوندن زنت دوستت نداره بخاطر پولت باهات ازدواج کرده که باورش شد بااینکه ۱۴ تا سکه بیشتر مهریه من نیست اونم ب خواست خودم اوایل خیلی میگفت زن من چشم و دل سیره ولی الان نه)
خیلی بهش محبت میکنم چندین بار سر این قضیه باهاش صحبت کردم حتی دعوا کردم باهاش چنددد بار گفتم اخه من اگر دوستت نداشتم اگر چشمم ب پولت بود ۱۴ تا سکه مهریه نمیکردم که یه جور دیگه ازت میکندم باورش نمیشه
نمیدونم چه کنم