کلاس شیشم بودم اون زمان منو مامانم گوشی مشترک داشتیم و همون موقعه ها متوجه شده بودم با مردی در ارتباطه ی روز ناخواسته حرفاشون رو شنیدم مرده بهش گفته بود بچه هاتو ول کن بیا با منو ..
من اینو شنیدم رفتم تو دسشویی بی سرو صدا گریه کردم حالم بد بودش گفتم آخر شب ک همه میخوابن برم یه سر به گوشی بزنم و چتاشون رو دیدم و دنیا رو سرم خراب شد و فهمیدم مامانم به بابام خیانت کرد وقتی فهمید ک من فهمیدم بازم از این کارش دست نکشید تا اینک گوشیشو دزد میزنه و شماره اون طرف پاک میشه
این قضیه چند سال میگذره تا اینک
باز من یسری چیزایی حس کرده بودم،رفتارش تغییر کرده ولی اهمیت ندادم تا اینکه ی روز خواهرم برگشت گفت حس میکنه مامانم با یه مرد حرف میزنه همه پازل ها رو روی هم گذاشتیم و بله مشخص شد حرف میزنه
از اونجاییم ک پدر من یبار ازدواج ناموفق داشته و از اون ازدواج یه پسر حدودا ۳۰ ساله داره و اون خیلی وقته سر اینکه بابام بهش پول نمیده حرف نمیزنن
و ازدواج پدرم با مادر من میشه ازدواج دومش که دوتا خواهریم
همیشه عذاب وجدان دارم ک سکوت کردم الانم ک خواهرم اینا رو گفت بهم قلبم درد گرفته خدایی نمیدونم چیکار کنم اگه ب بابام بگم اوضاع بدتر میشه و طلاق میگیرن و میترسم منو خواهرم دست نامادری بیوفتیم بدبخت بشیم و هم اینکه پدرم از منو خواهرم متنفر بشه و هرچی ارث داره بده به برادرم و ما رو بی حق حقوق کنه ،
این کارای مامانم خیلی بهم فشار آورده
خواهشا قضاوت نکنید همینجوریش حالم بده لطفا راهنماییم کنید چی درسته
همه حرفاتون رو با خواهرم میخونیم💕