ما سه تا آبجی ایم
ابجیم چندساله میره دانشگاه
آبجی بزرگم وقتی میاد با آبجی کوچیکم تلپ میشن رو تخت من تختم داغون شد اعصاب منم باهاش
چقدر مواظبش بودم
در حالی که میتونن رو تخت آبجی کوچیکم بخوابن
به بابام میگم سرم داد میزنه میگه هرروز یه الم شنگه راه میندازی
برم به کی بگم، حالا خودشون باشن یا خودشون منو پاره میکنن و حقشونو میگیرن یا مامان بابام طرفشون میگیرن
خدا بکشتشون
انگار من بچه این خانواد نیستم
(تخت آبجی بزرگم اتاق منهه بالاست،تخت من اتاق آبجی کوچیکم و بابامم نمیاد جا به جاشون کنه
منم نمیتونم)