قضیه مال چندسال پیشه
الان بیکار بودمگفتم تعریف کنم
خونه خریدیم سر اینکه من گفتم سه دونگمبزن به ناممن با شوهرم دعوامون شد
بماند که خانوادش هی پرش میکردن
خواهرش زنگ زده بود بهممگه داداش من روز اول خونه داشت که الان تو ازش خونه میخوای؟؟گفتمنداشتهباید تا اخر عمرم نداشته باشه دیگه
کلی طلا فروخته بودم بچه هااا طلاهایی که بابام داده بود وامگرفته بودیم به اسممن و خودش
منم دلممیخواست اگه شریک غم و بی پولی هستم موقع خونه خریدنم شریک باشم......
حالا همه اینا به کنار ما به اختلاف شدید خوردیمچون شوهرم خونه رو زد به ناممادرش منم قهر کردم رفتم خونه بابام بودم یک ماه و دادگاه میرفتیم
اخر شوهرم یه شب پیام داد هنوزمیادممیاد چشام قلبی میشه
گفت کجا بودی انلاین نبودی،گفتم به تو ربطی نداره و....
گفت بیا خونه دلم برات تنگ شده و....اشتی کردیم
بعد پدرشوهرم با شوهرم قهر کرده بود چرا با زنت اشتی کردی نباید دیگه راش میدادی حداقل تو اونخونه نمیبردیش
میبردیش یه جا تو یه محله درب و داغونمستاجری
۶ ۷ ساله داره میگذره ولی کینش از قلبمنرفته خدا لعنتشونکنه
البته الان خونه به نام خودمونه با بدبختی از چنگشون دراوردیم