بیمارستان بستری بودم
یه هم اتاقی داشتم خانمه پیری بود پسرش مراقبش بود
این پسره از اون ل....شی های به تمام معنا بود
اینم از خوبی بیمارستان دولتی بود ک تو اتاق دوتا خاتم یه نره غول بمونه من بخش جراحی بودم
یه بار از شوهرم پرسید شما و خانومتون چیکاره هستین شوهرم گف کادر درمانی
من مراقبم خاله ام بود شوهرم اومده بود ملاقات
تا شوهرم رفت خندید گف کادر درمان و پرستارا ک همشون اهل خیانت هستن البته دور از جون شما زنا شون همشون طلاق میگیرن میرن پی ..
منه احمق بیشعور حواب شو نکوبیدم تو دهنش به خالم تا رفت بیرون گفتم من اینجا معدبم حالم از این بهم میخوره معلومه چش چرونه ولی خالم هیچ کاری نکرد منم از رو تخت نمیتونستم پا شم اصلا 😭بچه ها قشنگ حس میکزدم گیر کردم اونجا هیچ کس به دادم نرسید یعنی بهتون بگم آرزو میکردم ننه شو مرخص کنن یا منو دکتر عوضی نمیومد آخر بزور دعوا مرخص کردم خودمو چقد گریه کردم ک مرخصم کنن ولب هیچ کس نفهمید چرا اینقد اصرار دارم
من عمل کیست مویی شده بودم این بیشعور بی فرهنگ هی می خندید مسخره ام میکرد وقتی کسی تو اتاق نبود
اون موقع از درد به خودم میپیچیدم اگ حال خودمو داشتم دهنشو جر میدادم متاسفانه الان دارم خودخوری میکنم ک چرا اون موقع نگفتم به شوهرم آدمش کنه چرا خودم قهوه ایش نکردم خاک تو سرم
خاک تو سرم ک دباره بزم بیمارستان دولتی 😪الان احساس گناه میکنم ک چرا اجازه دادم این رفتار باهام بشه