قسمت اول خلاصه
کتاب درباره جوانی با سواد ب نام سانتیاگو است
از جایی شروع میشود ک او دوسالیست ک چوبان است و مدتی است عاشق دختر بازرگانی است ک سال قبل پشم گوسفند هایش را ب پدرش فروخته بود
در آن زمان چوپان ها سواد نداشتند و ب همین دلیل هم چوبان میشدند اما او تا ۱۶سالگی در مدرسه الهیات (لاتین،اسپانیایی و الهیات) خوانده بود و پدر و مادرش دوست داشتند او کشیش شود اما او از کودکی رویای جهانگردی در سر داشت یک روز این موضوع را با پدرش در میان گذاشت و پدرش ب او گفت ک ما فقیریم و در میان ما فقط چوبان ها سفر میکنند، او گفت : چوپان میشوم و پدرش کیسهای حاوی سه مدال اسپانیایی طلا ب او داد و گفت گلهات را بخر و دنیا را بگرد
او آن روز در چشمان پدرش شوق جهانگردی را دید ک سالها سرکوبش کرده بود اما هنوز هم زنده بود و احتمالا همچنان تا آخر عمر سرکوب میشد
سانتیاگو سرانجام چوپان شد و هر روز ب رویای عظیم زندگیاش تحقق میبخشید
شبی در راه رفتن دوباره ب شهر معشوق با گوسفندانش در کلیسایی متروک زیر درختی خابید و خابی دید ،آن خواب بارها و بارها تکرار شد
فردای آن روز ب شهری بنام طاریفا رسید تصمیم گرفت خوابش را برای پیرزن کولی ک رویا تعبیر میکرد تعریف کند ب پیرزن گفت ک خواب میبیند کودکی میآید با گوسفندانش بی آنکه آنها را بترساند بازی میکند سپس نزدیک او میشود دست او را میگیرد و ب اهرام مصر میبرد سپس ب مرد میگوید اگر تا اینجا بیایی گنجی میابی
پیرزن گفت چون در خواب کودکی این را ب تو گفته پس درست است باید ب اهرام بروی و گنجت را بیابی
مرد جوان از خانه پیرزن بیرون آمد در میدان شهر نشست تصمیم داشت خوابش را ک فکر میکرد رویایی بیش نبوده فراموش کند
پیرمردی کنار او نشست و سعی میکرد با جوان هم صحبت شود
مثلا ب جوان گفت بزرگترین دروغ دنیا این است:(( در لحظه مشخصی از زندگیمان ،اختیارمان را بر زندگی از دست میدهیم و از آن پس سرنوشت بر زندگی ما فرمانروا خواهد شد))
و ب او گفت که ملکیصدق،پادشاه سالیم است
همچنین گفت یک دهم گوسفند هایت را ب من بده تا ب تو بگویم چگونه گنجت را بیابی
جوان اول فک کرد حقهای از پیرزن کولی است اما
پیرمرد انگار از غیب میگفت ب غیر آن حرف ها همه زندگی پسر را برایش بازگو کرد
سانتیاگو گفت چرا پادشاه سالیم با یک چوپان هم صحبت شده؟؟؟
پیرمرد گفت:((دلایل مختلفی دارد اما مهمترین آن این است ک توانستهایم به افسانه شخصی خود تحقق ببخشی.))
همچنین گفت افسانه شخصی چیزیست ک همواره آرزوی انجامش را داری،همه آدم ها در آغاز جوانی میدانند افسانه شخصیشان چیست)
ب جوان گفت آن ذرت فروش را میبینی،او هم همیشه آرزوی سفر داشته اما ترجیح داده چرخ دستی بخرد و ذرت بفروشد ودر پیری با کمی پس انداز یک ماه ب سفر آفریقا برود
مرد جوان گفت خب چرا چوپان نشده؟؟
پیرمرد جواب داد:((ب این هم فکر کرده اما ذرت فروش از دیدگاه مردم از چوپان معتبر تر است و سرانجام تصور مردم از ذرت فروش ها و چوپان ها مهمتر از رویای شخصی خودش شده.))
جوان یک دهم گوسفند هایش را ب پیرمرد داد و بقیه را هم فروخت تا برای سفرش پول کافی داشته باشد
پیرمرد ب او دو سنگ آوریم و تُمیم داد ک یکی معنای بله و یکی معنای خیر میداد تا در تصمیم گیری های بعدی کمی ب جوان کمک کنند و جوان گفت زبان نشانه ها را از یاد نبرده و حتما تا پایان افسانه شخصی اش پیش برود
و داستانی برای او گفت ،منظور داستان این بود ک باید از تمام جزئیات سفر لذت برد و در کنارش پیدا کردن گنج را هم از یاد نبرد
سپس سانتیاگو سوار کشتی شد و سفرش را از بندر طنجه آفریقا شروع کرد آنجا تمام پولهایش را دزدیدند ،حتی پولی نداشت ک دوباره ب طاریفا برگردد
هنوز کمی امید داشت اما وقتی ب بلور فروشی رفت و درخواست کار کرد و فهمید حتی اگر سالها آنجا کار کند نمیتواند پول کافی برای رفتن ب مصر پیدا کند
ب شدت نا امید شد
پس تصمیم گرفت پولی جمع کند و چند گوسفند بخرد و ب طاریفا بازگردد
طی زمان کار پیش بلور فروش ایده های را عملی کرده بود ک باعث رونق کار بلور فروش شد و او را شیفته خود کرد و بعد از مدتی پول کافی برای خرید گوسفندانش را داشت، اما اینکار را نکرد ب یک کاروان پیوست و راهی سفر شد
در محلی ب نام واحه عاشق دختر دیگری ب نام فاطمه شد با او هم صحبت شد و از او قول گرفت ک منتظر او بماند تا گنجش را بیابد و بعد برگردد و با او ازدواج کند
فاطمه قبول کرد
سانتیاگو ادامه سفرش را با فراز و نشیب و تلخ و شیرینی زیادی گذراند طی سفر چیزهای زیادی آموخت با کیمیاگری آشنا شد ک زبان صحرا را ب او آموخت و کیمیاگر یکبار مقابل چشمان جوان سرب را ب طلا تبدیل کرد
وقتی جوان پرسید آیا روزی اینکار را خواهم آموخت؟
کیمیاگر پاسخ داد:((این افسانه شخصی من است نه تو،فقط میخواستم نشانت دهم ک ممکن است))
کمی از طلا را ب سانتیاگو داد تا راهی اهرام شود ک سه ساعت دیگر راه داشت