2777
2789

برای ادبیات باید خلاصه نویسی انجام بدین از ی کتاب

نمره  هم بالا هست

میشه لطفا اگر کسی بلده بنویسه ؟😂🥲


خوش باشه هرکی بدون ما خوشبحالشه(:

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

من واسه اجیم کیمیاگر رو خلاصه کردم الان برات کپی پیست میکنم😁

🌻💚 ߊ‌ܭَܝ‌ ߊ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌ܝ‌ࡅ߳ܝ‌ ࡅ߳ߊ‌ܝ݆ߺࡅ࡙ܭ ࡅ߭ࡅ࡙ܢܚࡅ߳ࡅ࡙ܥ‌‌ ࡐ‌ ܢܚࡐ‌ߊ‌ܠܙ ܟܿߊ‌ࡎܨ ࡅ߭ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܥ‌‌ و از دعواکردن لذت میبرید رࡅ࡙ܝ݆ߺܠߊ‌ܨ ࡅ߭ܭࡅ߭ࡅ࡙ܥ‌‌ لطفاً🌻ܟܿܥ‌‌ߊ‌ܨ ܩܣܝ‌ܢ̣ࡐ‌ࡅ߭ܩܢ ܫߊ‌ܢܚ݅ܧࡅ߳ܩܢ ࡐ‌ܢ̣ܝ‌ߊ‌ܨ ܣܩܘ ܥ݆ࡅ࡙ܝ̇‌ ܢܚ݅ܭܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ🌱💚

قسمت اول خلاصه

کتاب درباره جوانی با سواد ب نام سانتیاگو است

از جایی شروع میشود ک او دوسالیست ک چوبان است و مدتی است عاشق دختر بازرگانی است ک سال قبل پشم گوسفند هایش را ب پدرش فروخته بود

در آن زمان چوپان ها سواد نداشتند و ب همین دلیل هم چوبان میشدند اما او تا ۱۶سالگی در مدرسه الهیات (لاتین،اسپانیایی و الهیات) خوانده بود و پدر و مادرش دوست داشتند او کشیش شود اما او از کودکی رویای جهانگردی در سر داشت یک روز این موضوع را با پدرش در میان گذاشت و پدرش ب او گفت ک ما فقیریم و در میان ما فقط چوبان ها سفر میکنند، او گفت : چوپان میشوم و پدرش کیسه‌ای حاوی سه مدال اسپانیایی طلا ب او داد و گفت گله‌ات را بخر و دنیا را بگرد

او آن روز در چشمان پدرش شوق جهانگردی را دید ک سالها سرکوبش کرده بود اما هنوز هم زنده بود و احتمالا همچنان تا آخر عمر سرکوب میشد

سانتیاگو سرانجام چوپان شد و هر روز ب رویای عظیم زندگی‌اش تحقق می‌بخشید

شبی در راه رفتن دوباره ب شهر معشوق با گوسفندانش در کلیسایی متروک زیر درختی خابید و خابی دید ،آن خواب بارها و بارها تکرار شد


فردای آن روز ب شهری بنام طاریفا رسید تصمیم گرفت خوابش را برای پیرزن کولی ک رویا تعبیر میکرد تعریف کند ب پیرزن گفت ک خواب می‌بیند کودکی می‌آید با گوسفندانش بی آنکه آنها را بترساند بازی میکند سپس نزدیک او میشود دست او را می‌گیرد و ب اهرام مصر میبرد سپس ب مرد میگوید اگر تا اینجا بیایی گنجی میابی

پیرزن گفت چون در خواب کودکی این را ب تو گفته پس درست است باید ب اهرام بروی و گنجت را بیابی

مرد جوان از خانه پیرزن بیرون آمد در میدان شهر نشست تصمیم داشت خوابش را ک فکر میکرد رویایی بیش نبوده فراموش کند 

پیرمردی کنار او نشست و سعی میکرد با جوان هم صحبت شود

مثلا ب جوان گفت بزرگترین دروغ دنیا این است:(( در لحظه مشخصی از زندگیمان ،اختیارمان را بر زندگی از دست می‌دهیم و از آن پس سرنوشت بر زندگی ما فرمانروا خواهد شد))

و ب او گفت که ملکیصدق،پادشاه سالیم است

همچنین گفت یک دهم گوسفند هایت را ب من بده تا ب تو بگویم چگونه گنجت را بیابی

جوان اول فک کرد حقه‌ای از پیرزن کولی است اما

پیرمرد انگار از غیب می‌گفت ب غیر آن حرف ها همه زندگی پسر را برایش بازگو کرد

سانتیاگو گفت چرا پادشاه سالیم با یک چوپان هم صحبت شده؟؟؟

پیرمرد گفت:((دلایل مختلفی دارد اما مهمترین آن این است ک توانسته‌ایم به افسانه شخصی خود تحقق ببخشی.))

همچنین گفت افسانه شخصی چیزیست ک همواره آرزوی انجامش را داری،همه آدم ها در آغاز جوانی میدانند افسانه شخصیشان چیست)

ب جوان گفت آن ذرت فروش را میبینی،او هم همیشه آرزوی سفر داشته اما ترجیح داده چرخ دستی بخرد و ذرت بفروشد ودر پیری با کمی پس انداز یک ماه ب سفر آفریقا برود

مرد جوان گفت خب چرا چوپان نشده؟؟

پیرمرد جواب داد:((ب این هم فکر کرده اما ذرت فروش از دیدگاه مردم از چوپان معتبر تر است و سرانجام تصور مردم از ذرت فروش ها و چوپان ها مهمتر از رویای شخصی خودش شده.))

جوان یک دهم گوسفند هایش را ب پیرمرد داد و بقیه را هم فروخت تا برای سفرش پول کافی داشته باشد 


 پیرمرد ب او دو سنگ آوریم و تُمیم داد ک یکی معنای بله و یکی معنای خیر میداد تا در تصمیم گیری های بعدی کمی ب جوان کمک کنند و جوان گفت زبان نشانه ها را از یاد نبرده و حتما تا پایان افسانه شخصی اش پیش برود

و داستانی برای او گفت ،منظور داستان این بود ک باید از تمام جزئیات سفر لذت برد و در کنارش پیدا کردن گنج را هم از یاد نبرد

سپس سانتیاگو سوار کشتی شد و سفرش را از بندر طنجه آفریقا شروع کرد آنجا تمام پول‌هایش را دزدیدند ،حتی پولی نداشت ک دوباره ب طاریفا برگردد

هنوز کمی امید داشت اما وقتی ب بلور فروشی رفت و درخواست کار کرد و فهمید حتی اگر سالها آنجا کار کند نمی‌تواند پول کافی برای رفتن ب مصر پیدا کند

 ب شدت نا امید شد

پس تصمیم گرفت پولی جمع کند و چند گوسفند بخرد و ب طاریفا بازگردد

طی زمان کار پیش بلور فروش ایده های را عملی کرده بود ک باعث رونق کار بلور فروش شد و او را شیفته خود کرد و بعد از مدتی پول کافی برای خرید گوسفندانش را داشت، اما اینکار را نکرد ب یک کاروان پیوست و راهی سفر شد

در محلی ب نام واحه عاشق دختر دیگری ب نام فاطمه شد با او هم صحبت شد و از او قول گرفت ک منتظر او بماند تا گنجش را بیابد و بعد برگردد و با او ازدواج کند

فاطمه قبول کرد

سانتیاگو ادامه سفرش را با فراز و نشیب و تلخ و شیرینی زیادی گذراند طی سفر چیزهای زیادی آموخت با کیمیاگری آشنا شد ک زبان صحرا را ب او آموخت و کیمیاگر یکبار مقابل چشمان جوان سرب را ب طلا تبدیل کرد 

وقتی جوان پرسید آیا روزی اینکار را خواهم آموخت؟

کیمیاگر پاسخ داد:((این افسانه شخصی من است نه تو،فقط میخواستم نشانت دهم ک ممکن است))


کمی از طلا را ب سانتیاگو داد تا راهی اهرام شود ک سه ساعت دیگر راه داشت

🌻💚 ߊ‌ܭَܝ‌ ߊ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌ܝ‌ࡅ߳ܝ‌ ࡅ߳ߊ‌ܝ݆ߺࡅ࡙ܭ ࡅ߭ࡅ࡙ܢܚࡅ߳ࡅ࡙ܥ‌‌ ࡐ‌ ܢܚࡐ‌ߊ‌ܠܙ ܟܿߊ‌ࡎܨ ࡅ߭ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܥ‌‌ و از دعواکردن لذت میبرید رࡅ࡙ܝ݆ߺܠߊ‌ܨ ࡅ߭ܭࡅ߭ࡅ࡙ܥ‌‌ لطفاً🌻ܟܿܥ‌‌ߊ‌ܨ ܩܣܝ‌ܢ̣ࡐ‌ࡅ߭ܩܢ ܫߊ‌ܢܚ݅ܧࡅ߳ܩܢ ࡐ‌ܢ̣ܝ‌ߊ‌ܨ ܣܩܘ ܥ݆ࡅ࡙ܝ̇‌ ܢܚ݅ܭܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ🌱💚

ادامه خلاصه 

کیمیاگر همچنین ب او گفته بود هر کجا قلبت گفت گنجت همان جاست او ب ندای قلبش گوش داد تا در نهایت در بالای تپه‌ای از عظمت اهرام قلبش لرزید و ب گریه افتاد وقتی ب خودش آمد شروع ب کندن کرد در همین هنگام چند راهزن ب او نزدیک شدند و فکر کردند او در حال پنهان کردن گنجی است برای گفتن جای آن او را کتک زدند


تا در نهایت سانتیاگو گفت در خواب رویای آنجا را دیده و ب دنبال گنج آمده و چیزی نیافته


سپس رئیس راهزن ها دستور داد او را رها کنند و ب او گفت تو باید زنده بمانی و بیاموزی ک آدم نمی‌تواند اینقدر احمق باشد درست همینجا و دوسال پیش بارها خواب دیدم باید ب دشت های اسپانیا بروم کلیسای ویرانی را بجویم ک چوپان ها عادت دارد با گوسفندانشان آنجا بخوابند،کلیسایی ک درخت انجیر مصری قدیمی در انبار اشیای متبرکش دارد ک اگر ریشه درخت را بکنم گنجی میابم اما آنقدر احمق نیستم ک بخاطر رویایی ک دوبار دیده‌ام سفری ب آن سختی ب جان بخرم


سپس رفت


جوان خوشحال شد برخاست و ب اهرام لبخند زد 


او در نهایت گنجش را یافته بود


ب اسپانیا برگشت ب کلیسایی ک در آن دوبار آن رویا را دیده بود رفت،زیر درخت را کند و پس از یک ساعت گنجش را یافت


و زمزمه کرد :((دارم می‌آیم فاطمه))


سانتیاگوی چوپان رویای شخصی خود را دنبال کرده بود در طی آن شهر ها و صحراها و جنگ ها و اهرام را و راز خاص کیمیاگری را با چشمان خود دیده بود ، 


 دختری شجاع ک بی نهایت عاشقش شده بود را یافته بود و در نهایت ب گنجش هم رسیده بود




هدف:تحقق بخشیدن ب افسانه شخصی یگانه وظیفه آدمیان است


ب دیدگاه منفی مردم در مورد افسانه شخصی تان اهمیت ندهید برای رسیدن ب آن تلاش کنید و در راه رسیدن ب آن از تمام مناظر و وقایع اطراف لذت ببرید

🌻💚 ߊ‌ܭَܝ‌ ߊ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌ܝ‌ࡅ߳ܝ‌ ࡅ߳ߊ‌ܝ݆ߺࡅ࡙ܭ ࡅ߭ࡅ࡙ܢܚࡅ߳ࡅ࡙ܥ‌‌ ࡐ‌ ܢܚࡐ‌ߊ‌ܠܙ ܟܿߊ‌ࡎܨ ࡅ߭ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܥ‌‌ و از دعواکردن لذت میبرید رࡅ࡙ܝ݆ߺܠߊ‌ܨ ࡅ߭ܭࡅ߭ࡅ࡙ܥ‌‌ لطفاً🌻ܟܿܥ‌‌ߊ‌ܨ ܩܣܝ‌ܢ̣ࡐ‌ࡅ߭ܩܢ ܫߊ‌ܢܚ݅ܧࡅ߳ܩܢ ࡐ‌ܢ̣ܝ‌ߊ‌ܨ ܣܩܘ ܥ݆ࡅ࡙ܝ̇‌ ܢܚ݅ܭܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ🌱💚

کیمیاگر کتاب مفهومییه از این خلاصه تر نمیشد

🌻💚 ߊ‌ܭَܝ‌ ߊ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌ܝ‌ࡅ߳ܝ‌ ࡅ߳ߊ‌ܝ݆ߺࡅ࡙ܭ ࡅ߭ࡅ࡙ܢܚࡅ߳ࡅ࡙ܥ‌‌ ࡐ‌ ܢܚࡐ‌ߊ‌ܠܙ ܟܿߊ‌ࡎܨ ࡅ߭ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܥ‌‌ و از دعواکردن لذت میبرید رࡅ࡙ܝ݆ߺܠߊ‌ܨ ࡅ߭ܭࡅ߭ࡅ࡙ܥ‌‌ لطفاً🌻ܟܿܥ‌‌ߊ‌ܨ ܩܣܝ‌ܢ̣ࡐ‌ࡅ߭ܩܢ ܫߊ‌ܢܚ݅ܧࡅ߳ܩܢ ࡐ‌ܢ̣ܝ‌ߊ‌ܨ ܣܩܘ ܥ݆ࡅ࡙ܝ̇‌ ܢܚ݅ܭܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ🌱💚

ییی دورت بگردممرسی فرشتهههه😂😍😍🩷🩷

خواهش 😍🤝🏻

🌻💚 ߊ‌ܭَܝ‌ ߊ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌ܝ‌ࡅ߳ܝ‌ ࡅ߳ߊ‌ܝ݆ߺࡅ࡙ܭ ࡅ߭ࡅ࡙ܢܚࡅ߳ࡅ࡙ܥ‌‌ ࡐ‌ ܢܚࡐ‌ߊ‌ܠܙ ܟܿߊ‌ࡎܨ ࡅ߭ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ܥ‌‌ و از دعواکردن لذت میبرید رࡅ࡙ܝ݆ߺܠߊ‌ܨ ࡅ߭ܭࡅ߭ࡅ࡙ܥ‌‌ لطفاً🌻ܟܿܥ‌‌ߊ‌ܨ ܩܣܝ‌ܢ̣ࡐ‌ࡅ߭ܩܢ ܫߊ‌ܢܚ݅ܧࡅ߳ܩܢ ࡐ‌ܢ̣ܝ‌ߊ‌ܨ ܣܩܘ ܥ݆ࡅ࡙ܝ̇‌ ܢܚ݅ܭܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ🌱💚

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز