خالم برا زایمانم آمده بودن از من مراقب کنن با مامانم کمک کنه هعی از دامادش تعریف میکرد هعی میگفت دامادم برا دخترم برا زایمانش اینو خرید و این کارو کرده اون کارو کرده بر عکس شوهر من همون موقعه که من زایمان کرده بودم کاراش بعد دو سال شروع شده بود تازه داشت جا می افته دو سال بنده خدا بیکار بود برای زایمانم حقیقتن چیزی بخره بعد اینا رو که خالم میگفت منم هرمونام بهم ریخته بود حالم از شوهرم بهم میخورد مامانم که از اون بعد تر از شوهرم غول ساخت الان فکرش میکنم میگم با خودم فاز خالم دقیقا چی بود اون زمان اون زمانی که دارم میگم یه ماه پیشه 😂