دم صبح خواب دیدم تو یه اتاق نشستم روی یه تخت.بعدش پنجرهای اتاق بازه اما فقط اسمون توش مشخصه.ابرها سفید و زیاد بودن و اسمون نور زیبایی داشت.یکهو یه صدایی که واسم خیلی سخته بخوام توصیفش کنم شایدم صدا نبود من فک میکردم صداست از سمت اسمون شروع کرد به خوندن این سه مصراع از حافظ.دقیقا یک مصراعو نمی خوند.
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد