دو ماه پیش بخاطر بچم که کسی نیست نگهش داره از کارم اومدم بیرون. همسرم این دو ماه پدرمو درآورد اون موقعی که میرفتم سرکار این خونه بود الان که من خونه ام میره سرکار. دیر میاد. تلفنو تو محل کارش بر نمیداره. برای من. هر وقت میاد ننش پایین خفتش میکنه یکساعت با اون حرف میزنه هی به من میگه بیکار خونه ای خرجتو میدم. حالا منظور از خرج دادن خرید لوازم خونه هست. وگرنه یه لباسم نمیخره برام آنقدر نمیخره که من دارم لباسای اونو میپوشم میگم میشه یکم پول بدی یهو میبینم پنجاه هزار تومن فرستاد به کارتم نه آرایشگاه میتونم برم تو این دو ماه نه هیچی همشم میگه بیکار ت خونه لم دادی. آرزوم مرگشه. واقعا مرگش آرزومه. برای من قیافه میگیره که من چرا خونه ام اون میره سرکار
از زندگی شیرم کرده میاد مجبورم از جام بلند شم به چیزی رو تمیز کنم نگه بیکار حالا خونگبه بچه هست کنارم بهش میرسم که این میگه بیکار داداشش 40 سالشه هنوز کار نداره بابا ش معتاده اصلا کار نرفته. مامانش خانه داره. نمیدونم چرا هیشکی هیچی بهش نمیگه. صدای لاتش میشنون هیچی نمیگن بهش خسته ام از آنی زندگی فقط آرزوم مرگشه