دستم بشکنه که این قدر بهشون خدمت کردم اخرم با کارهاشون ناراحتی اعصاب گرفتم و افسردگی گرفتم ۳۷ سالمه مامانم نزاشت ازدواج کنم دو ساله به خاطر مریضیش سر کارم نمیرم شدم کلفت پدر و مادرم یه آب خوش از گلوم پایین نرفته تو این ۳۷ سال یه اتاق از خودم ندارم برم ریختشونو نبینم تازه میگن مگه چکار کردی برامون اگه مریض بشم یکی را ندارم یه لیوان آب دستم بده خونمون از بس کوچیکه انگار مرغ دونیه عامل بدبختی منو و برادرم که تا حالا ازدواج نکردیم مادرم بوده با کارهاش کارم به جایی رسیده که رفتم دکتر اعصاب و روان یه عالمه دارو بهم داده هیچ جا را ندارم برم که فرار کنم از دستشون نخ مادربزرگی نه خواهری هیچ جا غریب و تنها