درست زمانی که برنامه ریزیامو کرده بودم که اگه نهایتا بد شد از بیرون غذا میگیرم و استرسم کم شده بود مهمونام زنگ زدن دارن میان٬ فک کن ساعت ۱۰ صبح
حالا خوبه همه کارامو انجام داده بودم
خلاصه قرار بود تا مهمونا میان پختش تموم شده باشه که اگه بد شد صداشو درنیارم که وسطاش اومدن
خواهرشوهرم اومد تو آشپزخونه و فهمید و کلی تشکر کرد که چرا انقد زحمت کشیدی و اینا!
دیگه هیچکاری از دستم برنمیومد جز دعا؛
خلاصه کم کم بوی بدش رفت و زمانی که کاملا پخت اصلا بو نمیداد و خیلی عالی شده بود