با قرص اعصاب خوب شده بودما
امشب که برق رفت اوایلش مهم نبود چراغ قوه روشن کرده بودم بعدش باتری گوشی و چراغ قوه و همه چی تموم شد و بعدش حمله پانیک ....
باردار هم هستم واقعا مرگ رو جلو چشمم دیدم
به زور یه لورازپام پیدا کردم خوردم ولی فرق نکرد
به شوهرم التماس کردم منو ببر بیرون . اون متوجه نمیشد من چه حالیم
فقط یه چادر سر کردم تو این سرما همینجوری زدم بیرون
حالا پایین اومدن از پله ها هم خودش داستان بود
شش طبقه پله ای که تابحال ازشون استفاده نکرده بودم و نمیدونستم چجوریه اونم تو تاریکی مطلق و همسایه هایی که کلی وسیله گذاشته بودن تو راه پله
این حمله لعنتی چند ساعت از روش گذشته ولی همچنان حالم بده