سلام
ما هر چهارشنبه میریم خونه مادرشوهرم و زود ب زود میریم خونه مامانم
این هفته مادرشوهرم مریض بود من نمیرفتم خودمم سرما خورده بودم تا ک دیروز و امروز شوهرم گف برو پایین شام بپز
گفتم باشه رفتم دیدم خواهرشوهرمم اونجاست مادرشوهرم گف همه برن خونشون من مریضم چرا تا الان هیشکی نیومده فلان
همیشه از من ناراضی عادت کردم
دخترش گف ب من چه مریضی رفت خونشون
مادرشوهرم گف ما شام عدسی داریم مخابم ساعت ۱۸ بود
پدرشوهرم هی میرف قابلمه هارو نگا میکرد و زیر لب چیزی میگفت منم گفتم پاشم اگ شام بزارم هی میگ ما شام نمیخوریم یا میگ دست نزن ن اون نیس اونجوری نه اونجا نمز اون قابلمه نه
منم گفتم میرم خونمون شام میپزم میارم ولی حرصم میگیره نه نهار های شوهر منو میزاشت وقتی شام اونجا بودیم نه ب من ارزش میده نه دختراش گردنش میگیرن هوفففف خیلی حرصیم