کم سن تر که بودیم گفت عاشقتم منم زدم تو دهنش وایییی
سالی دو بار میبینمش:/ اومده بود خونه مادربزرگم و همینطور نگام میکرد.مثلا یه موضوعی میگفتن میخندیدم به چشام نگا میکرد و
یه چیزی شبیه اون میگف که بخندم و نگام میکرد .
بعد داشتش نگام میکرد من اصا نفهمیده بودم بعد که چشام افتاد بهش چش تو چش شدیم و آره
بعد دوباره جای دیگه دیدمش برای اینکه منو نبینه با دخترا رفتیم اتاق و در باز بود قشنگ رو به روی در اتاق نشسته بود به من نگاه می کرد بعد هر کی اذیت میکرد وقتی بچه بودیم میگف اذیتش نکنید جرتون میدما حتی از خواهرشم به خاطر من دعوا میکرد
به نظرتون یعنی هنوزم عاشقمه و بیخیال نشده؟