مادرشوهرم خدابیامرز میگفت مریض بودم بیمارستان بستری شدم مثلا ۳۵.۴۰سال پیش بعد پسر بزرگش پیشش بوده(برادرشوهرم پزشکن و پرسنل بیمارستان میشناختنش اون زمان تو داروخونه بیمارستان کار میکرده)بعد یه خانم پرستار میاد برادرشوهرمو صدا میزنه برادرشوهرمم میگه جانم و میره پیشش
مادرشوهرم میگفت تا چندماه از غصه خوابم نمیبرد که نکنه پسرم ازون خوشش میاد گفت جانم نکنه بره بی صدا بگیرتش به ما نگه نکنه باهم رابطه دارن و...😂😂😂😂تا مدتها سر این افسردگی داشته روشم نمیشده از برادرشوهرم بپرسه