ناشکری نمیکنم .خیلی هم دوسش دارم اگه تا همین جاشم دوام آوردم فقط بخاطر بچم بوده.
من کسی رو ندارم درد دل کنم باهاش حتی یه دوستی آشنای
بغض راه گلومو میبنده به تنها جای که پناه میبرم اینجاست خستم .انقدر خسته که دلم میخاد بخوابم و هیچ وقت بیدار نشم
انقدر خسته که دیگه هیچی حالمو خوب نمیکنه
اگه بچه نداشتم
تاحالا خودمو خلاص کرده بودم از این زندگی جهنمی
چه کنم که بعد خودم دخترمم دق مرگ میشه
بچه مثل یه تیغ ته گلو آدم میمونه نه میشه قورتش بدی نه بیاریش بیرون