خیلیاتون شاید منو بشناسید ازدواج کردم یه پسر دارم از بدبختی و فقر سریع ازدواج کردم
قبلش یکی دیگرو دوست داشتم که بعد از عقدم دیگه ندیدمش تا برادرشوهرم زن گرفت این اقا رو دوباره دیدم که فهمیدم فامیل جاریمه ، از جریان جشن و مراسم جاریم چند ماهی میگذره
تا هفته ی پیش همه ی خانواده ی شوهرمو برای مراسم جشن عقد این اقا (رل سابقم) دعوت کردن بجز من ،، اینکه من تو عصبانیت مطلق بودم تا دو روز حالم بود صد بار با شوهرم حتی سر ریشه ی فرشم دعوا درست میکردم
مادرشوهرم جشنه رفته بود فردای جشنه خونه ی ما اومد یعنی نشست به تعریف کردن از ورود تا خروج تازه بهم گفت یادته این عمارته رو میخواستید بگیرید (برای مراسم عروسیم) ولی ما گفتیم گرونه اینا خیلی اشتباه کردیم خیلی خوب بود یعنی همش تعریف کرد
از روز پنجشنبه تا به امروز شاید نصف موهام ریخته
هر جا تنها میشم خودمو نفرین میکنم
اصلا نمیذارم شوهرم بهم دست بزنه تو این یه چند روزه ٣کیلو کم کردم مامانم فهمید اومد دلداریم داد ولی هر روزی که میگذره بدتر برام یاداوری میشه ، سر جمع یه وعده هم غذا نمیخورم
کلا میخوام یه ده روزی از خونه بذارم برم دیشب شوهرم حسابی عصبی بود میگفت چه مرگته ، نه ارایش میکنی نه به بچه غذا میدی جواب تلفنامو نمیدی خونه رو ول کردی حتی یه وعده غذاهم نمیذاری دیگه بهم زنگ نمیزنی حتی موهاتو شونه نمیکنی بهت میگم اماده شو بریم بیرون ، نمیایی بهش گفتم میخوام ی ده روزی تنها باشم اونم بچمو ورداشت رفت خونه ی پدرشوهرم اینا ، از دیشب چند بار مادرشوهرم زنگ زد جواب ندادم