عمه ام میگفت یه خواب عجیبی منو گرفته بود حدود نیم ساعتی خوابیدم خواب دیدم یه پیرمرد چهارشونه با ۴ تا به گمانم زن بودن منظورش این بود حالت چادر داشتن باباجون هم جلو ترشون یه لبخندی زد و یه نگاهی کج کرد و رفت گفت از جا پریدم تا توان داشتم دویدم سمت اتاق دیدم جون تو بدنش نیست و به مادربزرگم گفته دیگه تموم کرده .... غم نبینید تجربه این چنین کسی داشته؟؟