من تاپیک رو مجدد مینویسم که ابهامات از بین بره ،لعنت به قضاوت کردن بیجا این ماجرا مال دوسال پیشه،استاد دانشگاه بود از من خواستگاری کرد تو مرحله آشنایی بودیم یعنی خانواده ها در جریان بودن و خواستکاری و اشنایی اولیه انجام شده بود، من ناخوش بودم با هم رفتیم بیمارستان با اصرار خودش، پدرم ما رو رسوند و رفت چون باید میرفت سرکار ،تو مطب، دکترگفت :باردار نیستی؟ نامزدم گفت هنوزکار به اونجا نرسیده، از مطب اومدیم بیرون که بریم طرف داروخانه و نامزدم گفت فرض کن مامان بشی من قربون اون بچه توشکمت و تو بشم که انقدر خانومی ودستمو گرفته بود همین جور داشتیم میخندیدیم که یکی از پشت سر نامزدمو صدا کرد بعد دیدم گفت دختر خاله مادرشه،نامزدم داشت ما رو به هم معرفی میکرد که دختر خاله گفت میشناسیم همو ازقبل مشتری مغازشون بودم ، تازه نامزدم بهش گفت مارو برسونه خونه ی ما ، اینو بگم که فقط خاله ها و عمه مادرش و دایی هاش و بچه هاشون خبر داشتن وقرار بود بیان برای خواستگاری رسمی یعنی بله برون ، چیز جالب تر اینکه دختر خالش تو ماشین گفت با اون خواستگارت چکار کردی که پدرش کارخونه دار بود که نامزدم عصبی شد گفت هرکار کرده من باهاشم الان نامزد منه بحث گذشته رو پیش نکش، من همش میگم دختر خالش صدامونو نشنیده باشه وای فکر نکنه حامله ام و اینکه بگم الان شده نامزد ثابقم ، اما دختر خالش امروز پیام داد بهم و درخواست عجیبی داشت