شوهرم یه خاله و دختر خاله داره که دل خوشی ندارم ازشون، بخوام بگم طولانیه. در همین حد بدونید که دختر خاله متاهلش پیشنهاد ازدواج داده به شوهرم که ۵،۶ساله دعوا داریم سر اون حرف ! حاضر نیست ارتباطش با اونارو قطع کنه.
میاد قول میده بهم که دیگه نمیره سمتشان، دوباره هفته ی بعد اونجاست ،رسما روانیم کرده
امروز بحثمون شد ، بهش گفتم تو همیشه با کارات منو مجبور میکنی خودم برم تو میدون با طرف درگیر شم ، منو روبروی همه قرار دادی با بی عرضگیت،بهم گفت تو خودت عادت داری با همه بجنگی ، اگه یه روز کل کل نکنی روزت شب نمیشه
هیچوقت هیچوقت پشتم نبوده ازم دفاع نکرده ، آنقدر حرفمو گوش نکرد و ارتباطش با دختر خاله ش رو ادامه داد که مجبور شدم خودم برم باهاش بحث کنم
مامانش وقت و بی وقت پول یا مفت میخواد ازمون،میبره دو دستی تقدیمش میکنه ، صدام نباید دربیاد ، باید لال باشم، خودش که کاری نمیکنه حرفم میزنم میگه دنبال دعوایی
خواهر برادرش چیزی پشت سرم بگن خودش میاره میذاره کف دستم ، حرص میده منو خودش که جواب نمیده بعد من میخوام جواب بدم میشم خروس جنگی
چک ،ماشین ، قرض بخوان میده بهشون،اوووووه رفت خدا میدونه کی پولو برگردونن وقت بوده ۳ سال پول دستشون بوده بعد ۳ سال آوردن ، بعد من یه تیکه طلا ندارم میگم میگه ندارم بخرم ولی واسه اونا همیشه حاضره،حرف بزنم میگه دنبال شری
واقعا یه کاری کرده که دیگه خودمم دارم به خودم شک میکنم ، نکنه حق ندارم واقعا تو این مسائل دخالت کنم و حرف بزنم ، باید اجازه بدم بیان هر چی از دهنشون دراومد بهم بگن،بیان زندگیمو غارت کنن ببرن،بیان شوهرمو دودستی تقدیمشون کنم
شما بگید ، حق با منه یا اون ؟؟؟؟
اینکه میگم حالم بده واقعا بده ها ، افتضااااح
نگید جدا شو اگه شرایطشو داشتم همون ۵ سال پیش میرفتم