یادممیاد وقتی مادرمینا مخالفت میکردن ازدواج کنیم چقده گریه میکردم😁
به خدا ۱۰۰بار میگفتم خدایا ما بهم برسیم نمازامو میخونم😐
یعنی حتی کوچیکترین کاری که کرده بودم به خدا یاد اوری میکردم که من روزه گرفتم و قران خوندم توام باید عوضش منو به عشقم برسونی...
اصلا اون لحظه ها انقدر کم عقل شده بودم میگفتم اگه این مرد نباشه دیگه کسی منو نمیگیره...
انگاری قحطی مرد اومده بود و تنها مرد کره خاکی بود....
یاد اون دیوونه بازیاممیوفتم تا صبح پشت تلفن گریه میکردم دلم میخاد برمتو افق محو شم دیگه ام برنگردم...
همه اش میگم چقدر بچه بودم واقعا ازدواج زیر ۲۵ خریته
خدا وکیلی به مجردامیگم هیچ وقت حرص اینکه به اون برسم به این برسم و نداشته باشید...من این راهو رفتم هیچی نیست تهش