سلام به خواهران گرامی
من ۲۳ سالمه. سه ساله خدمتم رو تموم کردم و توی بلاتکلیفی گیر کردم سراغ هر شغلی میرم سر نمیگیره یک خاطره تلخ براتون بگم
دو سال پیش یک نفر از خدا بی خبر دعا گذاشته بود کنار در خونمون منم که ساده چه میدونستم.
دعا رو داخل یک پاکت نامه کوچک رنگی گذاشته بود روی پاکت نوشته بود دوستت دارم یک قلبم کشیده بود که من وسوسه بشم بازش کنم ببینم داخلش چی هست منه ساده هم بازش کردم یک نخ سبز کاموا بود پر از گره خیلی گره داشت سفت بودن گره هاش باز نمیشدن وقتی که دیدم یک جوری شدم
به خانوادم نشون دادم گفتن بندازش بیرون
منم انداختمش بیرون
خلاصه چشمتون روز بد نبینه از همون روز کم کم همون دعا منو به زمین زد دیگه یک جوری شده بودم که اصلا نمیتونستم برم سرکار فقط یک گوشه از اطاق مینشستم و تکون نمیخوردم و بشدت بد اخلاق شده بودم حال روحی و روانی متعادلی نداشتم اصلا اختیارم دست خودم نبود رفتم پیش دعا نویس بهم گفت چهار نفر دعات کردن غذیه نخ رو بهش گفتم بهم گفت از ما بهترون تو رو کنترل میکردن بهش گفتم خب چرا این کارو کردن گفت اونا هدفشون این بوده که تو رو یک کاریت کنن که نتونی هیچ کاری انجام بدی و از جات تکون بخوری
خدا لعنتشون کنه الانم که بیکارم سراغ هر کاری میرم سر نمیگیره😓😑😑 به خدا دیگه خسته شدم واقعا