بچه ها، من یه نوزاد هفت ماهه دارم، یه پسر شش ساله که میره پیش. همسرم از صبح تا ساعت چهار سر کاره. حس میکنم سرم خیلی شلوغه. گاهی یه چیزایی یادم میره. مثلا روز جهانی غذا اصلا نرفته بودم گروه مدرسه رو چک کنم و نتونستم واسه پسرم غذا تزیین کنم. همسرم خیلی سرزنشم کرد. پسرم واشر بطریشو تو مدرسه گم کرد و من نمیذونستم. براش اب گذاشته بودم کیفش خیس شده بود باز من سرزنش شدم. اینو بگم همسرم هیچ کاری تو خونه نمیکنه. مثلا اگه بگم پوشک بچه رو عوض کن یه رب ساعتی لفتش میده بعد عوض میکنه منم حالم ازین کار ش بهم میخوره دیگه بهش هیچی نمیگمدانجام بده. ولی بدترینش اینه واسه پسر بزرزگمون وقت نمیذاره مثلا من یادم نمیاد یبار با این بچه فوتبال بازی کرده باشه. حتی اگه یاع پدریزرگش بریم یه هفته هم بمونیم و بهانه خستگی کار نداشته باشه بازم از زیرش در میره. ولی آمادست که از من ایراد بگیره. دیروزه خیلی خستم بود و سردرد داشتم همسر جان هم خیلی ریلکس رفت توی اتاق موسیقی کار کنه دقیقا یک ساعت و نیم. منم درگیر بچه ها بزرگه اذیت کوچیکه نکنه کوچیکه چیزی نذاره دهنش. شام اماده کنم. صبحانشونو بذارم. حرص بخورم زود بخوابن فردا اذیت نشن. تو این یساهتو نیم پسر بزرگم دوبار خورد زمین گریه. آزومش کردم. شوهرم اصلا صداشم نشنید. خسته شدم. حس میکنم خیلی تنهام.