وای اینم تازه الان یادم افتاد🤣🤣🤣
من تو یه کارگاه خیاطی کار میکردم بعد اینا پارچه های ته طاقه رو نگه میداشتن...کلی پارچه نگه داشته بودن....یه شب یه شلنگ آبی تو کارگاه داشتن که این از لوله ای که بهش وصل بود جدا میشه....کل کارگاهو آب برمیداره...اینا هم بعد جمع و جور کردن کارگاه میبینن دورشون شلوغه همه ی ته طاقه هارو میریزن وسط کارگاه که بچه ها هر کی هر چی دوست داشت برداره...منم یه سری دو تا نایلون بزرگ پارچه برداشته بودم....پاییزم بود باد میومد...یه دفعه یه باد شدید اومد...شالمو کلا از سرم درآورد برد تو هوا کلی چرخوند....کلی برد بالا...🤣🤣🤣🤣
مثل تو فیلما شده بود....به شکل تصویر آهسته شالمو میدیدم که تو هوا داره میره و میچرخه...🤣🤣🤣بعد چند ثانیه برد تقریبا ده قدم اونور ترم انداخت زمین...
زودی رفتم برداشتم تکوندمش انداختم سرم.....شانس آوردم خیابونه خلوت بود....فقط یه آقایی پشتم داشت میدمد....گفت کمک میخواید خواهرم....گفتم نه ممنون و زودی رفتم خونه🤣🤣🤣🤣