اهل زیاد حرف زدن نیستم ولی میخواستم بگم اینو اینجا بزارم فقط برام بمونه
رشته مورد علاقمو قبول شدم خیلی خوشحال شدم ولی شهر تقریبا دور و بزرگ منی که توی یک شهر کوچیک بزرگ شدم کنار خوانواده و وابستگی هاش.. پای بابا هم تازگی درد گرفته کی از بابا مراقبت کنه مامان هم عمل داره من نباشم نمیتونههههههه الان دارم فکرشو میکنم میبینم برام خیلی سخته من کنارشون نیستم .... استرس کل وجودم رو گرفته هر چقدر بیشتر فکر میکنم استرس هام بیشتر میشه اما ببین دختر تو هیچ وقت کم نیاوردی اینم روش اینا بخشی از زندگیه
یادته روزایی که چقدر تحت فشار بودی ولی سکوت کردی تو بغض خفه شدی یادته سجاده رو پهن میکردی تو بیمارستان و اشک میریختی برای سلامتی مامان و مامان جون ؟؟ بگم بازم بگم؟ یادته چه شبایی از سردرد و چشم درد داشتی میمردی ؟؟ ولی چی شد زنده موندی کههه ( اینا بخشی از دردا بود بخوام بگم باید کتاب بنویسم ولی خب تو هم مثل بقیه یک آدمی دردا و مشکلات خودت رو داری ) به مو میرسه پاره هم میشه ولی گره زدی ممنونم که تا اینجا باهام اومدی ✨💚