سلام
من تقریبا چهارده ساله ازدواج کردم و یک پسر ۵ساله دارم.با شوهرم خیلی سختی کشیدیم.اکثرا پشت هم بودیم.تمام این سالها حقوقم رو برای خونمون خرج کردم.خونه داریم ماشین داریم.یه خونه جدید به نام من هم خریدیم.
پا به پاش کار کردم.پیر شدم.هیچوقت چیزی ازش نخواستم که نتونه.
این ماه و ماه بعد چکهای خیلی سنگینی برای خونه داریم.
تا گردن زیر بار قرض و وامیم.
مامانش چند هفته بعد میره مکه.دیروز اونجا جمع بودیم.خواخر شوهرم به شوهرش گفت من لباس میخواما.شوهرشم گفت وای دوباره شروع نکن ندارم و ...
منم هیچوقت پیش اونا ضعف نشون نمیدادما نمیدونم چطور شد گفتم منم یدونه عروسما باید لباس بگیریم.شوهرمم گفت میبینی که چک دارم نمیتونم.
اون نامردا هم پشتش رو گرفتن.
احساس خیلی بدی کردم.خرد شدم.داغونم.هیچی بهش نگفتم.تو ماشین کلی دعوا کردیم الانم قهریم