خانما من اوایل ک بچم کوچیکتر بود عقب پیشش می نشستم بزرگتر ک شد واقعا دیگه نتونستم عقب پیشش باشم مرتب رو پام میشینه وابسته تر شده تصمیم گرفتیم صندلی کودکش رو وصل ماشین کنیم رو اون خیلی خوب نشست و همکاری کرد تا اینکه همسرم ماشین رو فروخت ماشین باباش ک پراید باشه آورد میگم صندلی کودک رو اینجا هم بزا میگه نه اینجا جا نمیشه فلان در حالیکه میشه بچه هم میگه صندلی خودم نباشه نمیشینم مسیر های داخل شهر متاسفانه بغلم نشست ولی راه دور عقب میشیم باهم
مادر همسرم خیلی پررو تشریف دارن خودش میرفت جلو می نشست منم تصمیم گرفتم فقط تعارف بزنم بشینم سرجام بماند ک تیکه هم بهم انداخت همونطور ک به خانواده خودم تعارف میزنم با ایشونم اینطور شدم همسرم قبلا حساس بودن ک جای بزرگتره فلان ولی دیدن اوکی شدیم چیزی نمیگفتن من حتی بیرون وامیستم مادر شوهرم خودش میره عقب منظورم اینه زود نمیپرم جلو بازم امروز همسرم بهم گفت کاش حساسیتت رو کم کنی رو این قضیه گفتم باز چیشده بعد مدتها