درود 💙
صحبتون بخیر
همسرم همیشه از پدرم برای رسیدن به اهدافش استفاده میکنه(حمایت پدرم رو داره )
من به دلایلی که بیانش خارج از حوصله ی بحث هست با خانواده همسرم قطع رابطه هستم و به همچنین اینکار مورد تایید مشاور و تراپیستم هست.
و حالا مجلس برادرهمسرم هست ، همسرم میگه باید دوتایی بریم شهرستان و من مخالفت کردم ، گفتم دوست داری تنها برو من نمیام.
همسرم پدرم رو اورد به خونه برای صحبت و راضی کردن من و مساله رو براش توضیح داد و از من و خانواده اش گفت و خلاصه انگار یه جور جنگ روانی راه انداخته بود.
منم از کوره در رفتم و گفتم پس اینطوریه؟ حرمت زندگی نگه نمیداری و قراره کسی پادرمیانی کنه پس بذار یه بارم من شِکوه کنم.
و صحبت کردم از خودش و خانواده اش هرانچه برمن گذشته رو گفتم ( واقعیت هارو)
جالبه بگم در 90 درصد حرف هام پدرم حق رو به همسرم داد! خیلی راحت گفت اگر پدرت گفت بمیر ،بمیرو حرف نزن الانم پدرت گفته بیا باید برید!
هرچند خودشون درخلوت قبول دارن حق با منه ولی جلوی همسرم اینطور برخورد میکنن.
خلاصه بگم و سرتون رو درد نیارم از دیشب دلگیر هستیم ، دعوا نکردم، بحث نکردیم، بی حرمتی نکردیم ولی انقدر از هم دل شکسته هستیم که صحبت نمیکنیم.
صبح پیام داد من رو جلوی خانواده ات تحقیر کردی و من گفتم تو شروع کردی و اینطور خواستی من واقعیت زندگی مون رو گفتم از بیان چهره اصلی خانواده ات خجالت کشیدی؟
احساس میکنم دیگه مغزم کشش بحث رو نمیده...