نی نیم دنیا اومد مامانم پیشم بود 11روز.حالا مامانم رفته پدر شوهر و مادر شوهرم اومدن. از موقعی که مامانم رفته همین جوری اشکم داره میریزه اصلاً دست خودم نیست از دیروز اینجوری شدم. رسماً آبروم داره میره همش توی اتاقم یا تو دستشوییم در حال گریه.دلم برا مامانم تنگ شده.جلو خانواده شوهرم همینجور اشکام داره میریزه به زور دارم قایم میکنم اونم از صدام مشخصه فکر کنم به روم نیاوردن. با مامانم نتونستم درست خداحافظی کنم بخاطر این اشکا
تواین چهل سالی که مسئولین از این کشور به اون کشور واز این هتل به اون هتل رفتن برای مذاکره، ترکیه از دهات شد ترکیه عربستان شد چیزی که همه میبینیم قطر و کویت و دبی و امارات و عمان آباد شدن وما کماکان درحال مذاکره ایم ...................
خیلی طول کشید تا بفهمم کاری که خوشایند من نیست لزوما غلط نیست. انتظاراتی که از آدمها دارم هم لزوما درست نیست و اساسا من جای حق ننشستهام که متر و معیار درست و غلط باشم. این در ظاهر خیلی ساده به نظر میرسه ولی هم دهن من سرویس شد هم دهن زندگی تا من اینو بفهمم🙃
عزیزم طبیعیه یکم حالت خوب نباشه قدم نو رسیده ات میارک باشه ... عمیقا میگم خوشبحالت که مادرشوهر پدرشوهرت بهت سر زدن من میدونم که همچین روزی رو نمیبینم از بس،خانواده بدرد نخور و فتنه ای هستن