2777
2789

بگو

واقعا فکر کردی وقتی نصیحتم میکنی دارم به حرفات گوش میدم؟ نه فقط منتظرم تموم شه تا همون کار غلطو ادامه بدم:). بعضی وقتا به جای جر و بحث کردن فقط به طرف نگاه میکنی و تعجب میکنی که این حجم وسیعِ بی عقلی و نفهمی چطور توی کله ای به این کوچکی جا شده!. -entj-

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

توی شرکت نشسته بودم ... داشتم با خودکار توی دستم بازی میکردم ...  

در اتاق باز شد و ندا یکی از همکارام سرشو داخل اتاق کرد ... لبخندی زد و گفت : اِه سوگند تو هنوز اینجایی ؟ دختر مثال عروسی خواهرته...  

- اوووه کو تا اخر هفته امروز تازه سه شنبه است ... فعال که من جای سوگلم باید کار کنم ... 

- کجاس رفته خرید ... ؟  

- نه بابا همه ی خریداشونو کردن ... گفت : امروز نمیاد ... نمیدونم این چند روزه استرس داره چطوریه که یه جا بند نیست  

- خوب این طبیعیه ... استرس ازدواج اونم شب اول زفاف و اینکه داره اونم با کی با رئیس شرکتش ازدواج میکنه 

صداشو پاین آورد گفت : من موندم این سوگل شما چطور عاشق این رئیس اخم و شد ؟ همچین جذابم نیستا  

- سرمو تکون دادم گفتم : هر کی یه سلیقه داره ولی از حق نگذریم خیلی پر جذبه است من که خیلی ازش حساب می برم ... 

دیگه حتی اون روی سلیطمم بی حوصلس

پارت دوم

- برعکس نامزد جان سوگل نامزد تو خیلی خوشکله هلو بپر تو گلو  

لبخندی زدم گفتم : قابل نداره  

ندا سری تکون داد گفت : تو دیگه کی هستی هر کی جای تو بود تا حاال توی هزار تا لونه موش قایمش کرده بود  

- شوهری که با ترس و لرز داشته باشیش بدرد نمی خوره ... مردی اگه عاشقت باشه جز تو چشمش کسی رو نمی بینه  

همین رئیس خودمون به نظر منو تو بد اخلاقه ولی الو ترکوندناشو با سوگل دیدم  

ندا با ذوق گفت : جوون من  

- قیافش و! جمع کن بابا مرگ تو راس میگم ... 

- درد مرگ عمه ات بچه پررو  

- ببخشید که عمه ندارم

ندا تا خواست چیزی بگه که صدای محکم و جدی پارسا از پشت سرش بلند شد ...  

- خانوما جلسه تون تموم نشد ؟ 

فوری از جام بلند شدم سلام زیرلبی گفتم 

اما مثل همیشه سالمم بی جواب موند  

زیر چشمی نگاهی به پارسا نامزد خواهر دوقلوم انداختم ...  

یه مرد قدبلند چهارشونه قیافه ی اونطور اسطوره ی نداشت اما از تک تک حرکاتش معلوم می شد که یه مرد پر جذبه هست ... همین برخورداش  

ازش یه مرد جذاب برای دخترا ساخته بود و اون صدایی که موقعی که صحبت میکرد بم و خشدار که حاصل از کشیدن سیگار بود و اون بوی  

گس رودیگز ... همه ی اینا دست به دست هم داده بود ...و این مرد و جذاب و قابل احترام کنه ... که منم جزوه کسایی بودم که ناخداگاه ازش  

حساب می بردم و احترام میذاشتم بهش ... 

دیگه حتی اون روی سلیطمم بی حوصلس

پارت سه

و احترام میذاشتم بهش ... 

3 ماه می شد که نامزد خواهرم شده بود ولی هنوز برای من غریبه تر از هر غریبه ی بود  

دوباره با اون صدای خشدارش گفت : هنوز تشریف نبردین ؟  

کیفم و برداشتم دستی به مقنعه ام کشیدم ... گفتم الان میرم  

جیک ندا هم در نمی اومد از کنارش رد شدم و دوباره اون بوی وحم انگیزه رودیگز پیچید توی دماغم ... ندا هم از دنبال من اومد ... از دید پارسا  

که دور شدیم ... هر دو نفس راحتی کشیدیم  

- سوگند اگه قیافه هاتون انقدر شبیهه هم نبود باورم نمی شد که با اون سوگل اتیش پاره خواهر باشی اونم از نوع دوقلویش.... 

شونه ی بالا انداختم گفتم : درست من و سوگل از لحاظ قیافه یه سیبی هستیم که انگار از وسط نصف کردی اما اخلاقامون نه ... من بخاطر بیماره  

ی که دارم کم تر تو فعالیتها شرکت میکنم اما سوگل از همون بچگی بیشتر تو چشمه بقیه بود و شیرین زبانیشم باعث می شد تا همه دوسش  

داشته باشن ...  

- خیلی جالبه اخه ... البته همه که مثل هم نمیشن ... تو نگاهت خیلی معصومه  

فقط لبخندی زدم ...


دیگه حتی اون روی سلیطمم بی حوصلس

پارت چهار

ندا هم دیگه چیزی نگفت .... با هم سوار مترو شدیم .... اواخر پاییز بود و هوا کمی سرد ...  

تجریش پیاده شدم ... نگاهی به کوچه ی بچگی هام انداختم ... از وقتی چشمام و باز کردم توی همین کوچه بزرگ شدم خونه ی ما ته کوچه  

قرار داشت .... یه خونه باغ بزرگ که اقاجونم ،عمو منصور و بابا محمد همه با هم زندگی میکردیم ... اقاجون خونه رو خراب کرد و یه سه واحده  

ی بزرگ ساخت ... اما حیاط خونه همون حیاط بچگی هامون بود ... همون درخت گردوی بزرگ ته حیاط که یه تاب داشت ، من و سوگل و سوسن  

دختر عموم همیشه سرش دعوا داشتیم ... و همیشه سهراب و سپهر ما رو از هم جدا میکردن ساسان از همه ی ما کوچیک تر بود و حالا سربازی  

رفته بود ....  

چه روزایی بود چقد خوش میگذروندیم ... همه بزرگ شدیم ،حالا هر کدوممون برای خودم کسی شده بودیم  

بعد از فارق تحصیلی من و سوگل که رشته هر دومون مدیریت بازرگانی بود توی شرکت پارسا که مشغول به کار شدیم ،حالا یک سالی میشه که  

توی شرکت حامی پارسا نامزد سوگل مشغول به کاریم  

بعد از 9 ماه حامی از سوگل خواستگاری کرد ... باورم نمی شد همیشه فکر میکردم ... سوگل سهراب و دوست داره با اینکه خودم احساسی  

نسبت به پسر عمویی که باهاش بزرگ شدیم داشتم . اما میدونستم سهراب سوگل سرو زبون دارو ول نمیکنه بیاد منی که قلبم مریض بود و  

بگیره ....  

دیگه حتی اون روی سلیطمم بی حوصلس

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  18 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  18 ساعت پیش