داستان
کبوتر پیری بود که روی درخت کاجی زندگی می کرد .
کبوتر هر روز اتفاقاتی که دوروبرش می افتاد را تماشا می کرد . دیروز پسری را دید که به پیرمردی کمک کرد و سبد سنگینش را تا منزلش برد . امروز دختری را دید که سر مادرش داد میزند .
هرچقدر بیشتر میدید ، کمتر گفت و گو می کرد . هر چقدر کمتر گفت و گو می کرد بیشتر می شنید .
می شنید که مردم گفت و گو می کنند و قصه می گویند . شنید که زنی می گفت فیلی از روی دیوار پریده است . شنید که مردی می گفت هرگز اشتباه نکرده است . او درباره ی همه ی آدم ها شنیده بود . برخی از مردم بهتر شده بودند و برخی بدتر ، اما کبوتر هر روز دانا و داناتر شده بود .
آدم ها هم با شنیدن داناتر می شوند . هر آدمی باید هرچه در دنیا هست را ببیند و بشنود . چون روزی پیش می آید که باید وارد جامعه شود و بتواند با مشکلات خود مبارزه کند .